سپهرداد

باعث رشد کسی شدن

سپهرداد

باعث رشد کسی شدن

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «الگوی انتقال فشار» ثبت شده است

1- مثل اعتیاد می‌ماند؛ به همان ویرانگری و خانمان براندازی. تصمیم‌های جدید دولت را می‌گویم. الگوی تصمیم‌گیری‌ها همان الگوی اعتیاد است. نمونه‌اش همین نامه‌ی وزیر صنعت، معدن و تجارت به رئیس بانک مرکزی. یک نمونه‌ی کامل از «الگوی انتقال فشار». الگویی که در سطح حکمرانی شاید در نهایت به تباهی یک مملکت بینجامد.

2- «پیتر سنگه» در کتاب «پنجمین فرمان» برای تبیین وضعیت یک موقعیت پیچیده سه سطح را معرفی می‌کند:

الف- سطح واقعه‌نگاری. این‌که چه کسی چه‌کاری را انجام داد. سطحی از تبیین وضعیت که کاملاً انفعالی است و خوراک روزنامه‌نگارها و مطبوعات و رسانه‌ها و مردم کوچه‌بازار.

ب‌- سطح الگوهای رفتاری. پیدا کردن روندهای بلندمدت و تشخیص آثار آن‌ها. 

ج‌- سطح ساختارهای سیستماتیک به وجود آورنده‌ی یک وضعیت. سؤال اصلی در این سطح از تفسیر این است که چه چیزی به وجود آورنده‌ی الگوهای رفتاری بوده است؟

3- سنگه در فصل ششم کتابش به الگوهای رفتاری می‌پردازد: کلیشه‌های طبیعت. این‌که الگوهای رفتاری بسیاری از سیستم‌های اجتماعی اقتصادی مشابه است و به معرفی این الگوهای مادر می‌پردازد. یکی از این الگوها الگوی انتقال مسئولیت و فشار مسئله به مسائل دیگر است. 

به خاطر یک مشکل دیرین علائم منفی و ناخوشایندی ظاهر می‌شوند. دو راه‌حل وجود دارد: یا زود و تند و سریع به راه‌حل‌های زودبازده و موقتی چنگ بیندازیم و یا به ریشه‌ی این علائم منفی و ناخوشایندی‌ها بپردازیم و با تأخیری گاه زیاد مسئله را به‌صورت ریشه‌ای حل کنیم. عموم آدم‌ها به دلایل مختلف به راه‌حل‌های زودبازده چنگ می‌اندازند. راه‌حل‌هایی که عوارضی جانبی دارند: دشوار کردن راه‌حل‌های اساسی.

در این الگو سه حلقه‌ی تکرارشونده وجود دارد:

علائم منفی و مشکلات زیاد می‌شوند،راه‌حل‌های کوتاه‌مدت و زودبازده زیاد می‌شوند و بعد از مدتی با تأخیر دوباره علائم منفی و مشکلات ظاهر می‌شوند.

راه‌حل‌های کوتاه‌مدت و زودبازده که زیاد می‌شوند، عوارض جانبی آن‌ها هم زیاد می‌شود،‌ با افزایش این عوارض جانبی پرداختن به راه‌حل‌های اساسی و ریشه‌ای کم می‌شود و درنتیجه علائم منفی و مشکلات بازهم زیاد می‌شوند.

اگر برای حل علائم منفی و مشکلات به راه‌حل‌های اساسی پرداخته شود،درنهایت این مشکلات کاهش پیدا می‌کنند. 

اما چرخه‌ی رفتاری الگوی انتقال فشار و توسل به راه‌حل‌های کوتاه‌مدت هی تکرار می‌شود. هی به راه‌حل‌های زودبازده چنگ می‌اندازیم و با هر بار متوسل شدن به راه‌حل‌های زودبازده توان حل ریشه‌ای مسائل کم و کمتر می‌شود. آن‌قدر که دیگر نمی‌توان آن مشکل را به‌صورت ریشه‌ای حل کرد...

الگوی انتقال فشار

4- الگوی انتقال فشار در رفتار یک دانشجو این‌طوری‌هاست: به خاطر ضعف در یکی از درس‌های پایه از پس حل مسائل یک درس برنمی‌آید. تکالیف درس تلنبار می‌شوند. یا باید به‌صورت اساسی برگردد و کمیت لنگش در آن درس پایه را حل کند یا این‌که برود و تکالیف را کپ بزند. کپی می‌کند. دو هفته بعد دوباره به همین مشکل برمی‌خورد. دوباره از بقیه کپی می‌کند و یکهو می‌بیند که شب امتحان پایان‌ترم شده و دیگر توان و وقتی برای یادگرفتن درس وجود ندارد.

5- سنگه خودش به‌عنوان‌مثال الگوی انتقال فشار تورم در کشورهای جهان سوم را می‌آورد. مثالی که من و تمام ایرانی‌ها آن را با گوشت و پوست و خون یک‌عمر است که داریم تجربه می‌کنیم:

«کشورهای جهان سوم عموماً با موقعیت دشوار انتخاب بین کاستن از هزینه‌های جاری خود و میزان درآمدهای مالیاتی مواجه‌اند. آن‌ها با استفاده از همین ساختار، برای جبران کسر بودجه‌ی خود اقدام به چاپ اسکناس می‌کنند که نتیجه‌ای جز تورم به بار نمی‌آورد. این اقدام خود سرآغاز چرخه تورم است به‌طوری‌که تورم جزئی از زندگی می‌شود و نیازهای مالی دولت افزایش می‌یابد و درنتیجه کسری بودجه مزمن اجتناب‌ناپذیر می‌شود.» ص133

6- فرآیند معتاد شدن آدم‌ها هم نمونه‌ای از الگوی انتقال فشار است:

در اثر کار و مسائل اجتماعی تنش ایجاد می‌شود،‌برای رفع آن مواد اعتیادزا (دارو،‌ الکل،‌ مواد مخدر) مصرف می‌شود. به‌طور موقتی تنش کاهش می‌یابد و یا از میان می‌رود. توجه به مشکل اصلی به دلیل کاهش فشار علائم کم می‌شود. مسئولیت‌ها و عوامل تنش‌زا افزایش می‌یابد و تنش بیشتر می‌شود.

حلقه‌های شکل زیر این فرآیند و الگوی انتقال فشار آن را نشان می‌دهد. این ساختار رفتاری راه‌حل‌های کوتاه‌مدت را پیشنهاد می‌کند و آن‌قدر تکرار می‌شود که توان مقابله با مسائل اصلی و حل اساسی آن‌ها از دست می‌رود:

7- حالا حکایت افزایش نرخ کالاهای اساسی و ضروری مثل برنج است. گرانی شده است، مردم اعتراض کرده‌اند، دستور صریح داده‌شده که برنج گران نشود. اما به چه طریقی گران نشود؟ دو راه‌حل وجود دارد: یک‌راه حل اساسی که افزایش ظرفیت تولید برنج داخل کشور و افزایش انگیزه‌ی شالی‌کاران شمالی برای کاشت برنج و جلوگیری از تبدیل زمین‌های کشاورزی به ویلا برای تهرانی‌ها و بالا بردن سطح زیر کشت و... است. و یک‌راه حل کوتاه‌مدت واردات برنج است. برای گران نشدن باید این واردات با ارز دولتی باشد. چه اتفاقی می‌افتد؟ با افزایش واردات انگیزه و توان تولید شالی‌کاران ایرانی کاهش پیدا می‌کند. عملاً میزان تولید برنج در طولانی‌مدت کم و کمتر می‌شود. برنج ایرانی گران و گران‌تر می‌شود. دولت مجبور می‌شود سال‌های بعد بیشتر برنج وارد کند. ارز دولتی بیشتری خرج کند و کار به‌جایی می‌رسد که شالی‌کار شمالی عملاً تولید کردن برنج را بی‌فایده می‌داند،‌ تأمین برنج کشور کاملاً وابسته به واردات می‌شود و... 

این فقط حلقه‌ی الگوی انتقال فشار است. رانتی که به خاطر ارز دولتی به واردکنندگان برنج تعلق می‌گیرد، خودش مایه‌ی فساد است، خودش مایه‌ی اختلاف طبقاتی است. چه کسانی ارز دولتی برای واردات برنج می‌گیرند؟ با چه ضوابطی؟ چرا من این ارز را نگیرم؟ چرا من هم مثل آن‌ها از اختلاف قیمت دلار دولتی و بازار آزاد سود نبرم؟ این خودش داستان پر آب چشم دیگری است. ای‌کاش کمی با الگوهای سیستمی آشنا بودند این حکمرانان...



پس نوشت: این نوشته با الهام از این پست کانال تفکر سیستمی نوشته شده است: https://t.me/systemsthinking/1150

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۴۷
پیمان ..

یکی از کارکردهایی که برای سازوکار بیمه در هر جامعه متصور شده‌اند عدالت است. از ‏اختراعات هوشمندانه‌ی بشر برای این‌که آدم‌های نه‌چندان توانگر طی حوادث همه‌ چیزشان را از ‏دست ندهند. وقتی مریض می‌شوند تمام زندگی‌شان خرج دوا درمان نشود. وقتی بزرگ ‏خانواده‌شان می‌میرد به گدایی نیفتند. وقتی تصادف می‌کنند مجبور نباشند که همه‌ی دارایی‌شان را ‏برای جبران خسارت گرو بگذارند. ‏

از تناقض‌های وحشتناک جامعه‌ی ایران این است که ارزش آهن‌پاره‌ها بیش از ارزش جان ‏آدم‌های آن است. سانتافه‌ی کره‌ای ارزشی بیش از نرخ دیه‌ی یک آدمیزاد آن هم در ماه حرام ‏دارد. بی‌ام‌و ها و بنزها هم به‌راحتی می‌توانند 4-5 نفر را بکشند و پول خون‌شان را با همان ‏آهن‌پاره جبران کنند. ارزش آینه‌بغل یک پورشه بیش از ارزش دست‌های جراحی است که ‏کارش نجات جان انسان‌ها است. ارزش مجموعه‌ی سپر عقب خیلی از بی‌ام‌وها بیش از ارزش ‏جان معلمی است که کارش درس دادن به کودکان نواحی دوردست است. ‏

نه... مشکل این نیست که آن آهن‌پاره‌ها باید ارزان‌تر باشند. مشکل این است که این آهن‌پاره‌ها ‏در دستان گردن‌کلفت‌های زیادی قرار دارد. محال است شما 1 ساعت در تهران رانندگی کنید و ‏با یکی ازین آهن‌پاره‌های زیاده‌طلب مواجهه نشوید. و مشکل این‌جاست که خواه ناخواه جان ‏آدمیزاد برای خیلی از آن آهن‌پاره‌ها و صاحبان‌شان بی‌ارزش است. چه در نظر و چه در عمل. ‏

و حالا سازوکاری که برای مقابله با بی‌ارزش بودن جان آدمیزاد اندیشیده‌اند جالب و عجیب است: ‏قانون بیمه‌ی مسئولیت مدنی دارندگان وسایط نقلیه‌ی موتوری زمینی مصوب نمایندگان مجلس ‏شورای اسلامی، اجرایی‌شده از خردادماه 1395. با تبصره‌هایی که بعید است در جایی دیگر از ‏کره‌ی زمین (حتی در کشورهای کمونیستی) دیده شود...‏

چه کار کرده‌اند؟

دو تبصره اضافه کرده‌اند. تبصره‌ی سه از ماده‌ی هشت این قانون: خسارت مالی ناشی از حوادث ‏رانندگی فقط تا میزان خسارت متناظر وارده به گران‌ترین خودروی متعارف از طریق بیمه‌نامه ‏شخص ثالث و یا مقصر حادثه قابل جبران خواهد بود. 

و بعد در تبصره‌ی بعدی گران‌ترین خودروی متعارف بازار را تعریف کرده‌اند: خودرویی که ‏قیمت آن کمتر از ۵۰ درصد سقف تعهدات بدنی باشد که در ابتدای هر سال مشخص می‌شود.‏

یعنی امسال که دیه‌ی یک نفر آدمیزاد 253 میلیون تومان است، گران‌ترین ماشین بازار 126 ‏میلیون تومان حساب می‌شود. و ماشینی که 500 میلیون تومان است، برای دادگاه و بیمه و کسی ‏که با آن ماشین تصادف می‌کند ارزشی بیشتر از 126 میلیون تومان نخواهد داشت. ‏

ارزش این تبصره‌ها کی معلوم می‌شود؟ ‏

تصادف پژو 206 با بی ام و i8

وقتی بی‌ام‌و جلویی‌ات ترمز ناگهانی می‌زند و تو سوار بر 206 معمولی‌ات ترمز می‌زنی، اما سر ‏می‌خوری و می‌روی توی سپر عقب آن بی‌ام‌و. راننده‌ی قلچماقش (معمولاً بیشترشان بدن‌سازی ‏رفته‌اند و بازوهای‌شان قد کنده‌ی درخت است و گردن‌شان به کلفتی شفت توربین بخار یک ‏نیروگاه) پیاده می‌شود و طلب 150 میلیون تومان خسارت می‌کند. شکایت می‌کند. ارزش ‏ماشینش 1میلیارد و 200 میلیون تومان است. اما دادگاه بهش می‌گوید غلط کردی ماشینت ‏میلیاردی است. 126 میلیون تومان بیشتر ارزش ندارد. چون 126 میلیون 10 درصد 1میلیارد و ‏‏200 میلیون ادعایی تو است، پس خسارتت هم 150 میلیون نیست و 15 میلیون تومان است. 15 ‏میلیون کجا و 150 میلیون کجا؟!‏

به نظر عادلانه می‌آید. وقتی در جامعه‌ای تعداد پورشه‌ها و ماشین‌های سلطنتی زیاد است، خطر ‏تصادف با آن‌ها بالا می‌رود. حضور ماشین‌های چند صد میلیونی خطری است که زندگی آدم‌های ‏بسیاری را تهدید می‌کند. اگر تعدادشان انگشت‌شمار بود یک حرفی. ولی وقتی زیادند و از طرف ‏دیگر تعداد زیادی پراید داریم که ارزش کل ماشین به اندازه‌ی صافکاری رنگ آن ماشین‌های ‏سلطنتی هم نیست به نظر عادلانه می‌آید.‏

عادلانه هست. ولی عاقلانه نیست... ته دل آدم خنک می‌شود ازین قانون. این قانون به ظاهر اجازه ‏می‌دهد که حال بچه‌پول‌دارها را بگیری و به غلط کردن بیندازی‌شان. ولی چند تا مشکل دارد... ‏

بیمه سنگری نیست که بخواهند با آن با اشرافی‌گری مبارزه کنند. ذات بیمه یک جورهایی ‏سرمایه‌داری است. با آن نمی‌شود تریپ چپ برداشت. در حقیقت این قانون بیش از این که برای ‏آدم‌های متوسط و متوسط به پایین این جامعه باشد برای خود شرکت‌های بیمه است. برای این ‏است که خسارت کمتری بدهند. و تازه در درازمدت باز برای شرکت‌های بیمه زیان‌ به بار خواهد ‏آمد. چرا که صاحبان این ماشین‌ها به بیمه‌ی بدنه روی می‌آورند و خسارت‌ها از رشته‌ی ثالث ‏منتقل می‌شود به بدنه.‏

‏ مشکل این جامعه این است که عده‌ای آن قدر پول‌دارند که می‌توانند به راحتی سوار آن ‏ماشین‌های چند صد میلیونی شوند. این که موقع تصادف‌ها و خسارت‌ها بخواهی جلوی‌شان ‏بایستی بلاهت است. نمونه‌ای عملی از الگوی رفتاری انتقال فشار است. ‏

الگوی رفتاری انتقال فشار ویران‌کننده است. یک مشکل عظیم وجود دارد: به دلیل اختلاف ‏فاحش طبقاتی و وجود رانت‌ها عده‌ای به راحتی بدون دردسر و طی مراحل، وحشتناک پولدار ‏شده‌اند. این آدم‌ها تعداد زیادی ماشین سلطنتی و چند صدمیلیونی را وارد خیابان‌ها کرده‌اند. ‏چون دوست دارند پول‌دار بودن‌شان را داد بزنند. ماشین‌ها نمود بیشتری دارند و حضورشان در ‏خیابان‌ها باعث شفاف شدن اختلاف طبقاتی در جامعه می‌شود. نباید مردم این درجه از اختلاف ‏طبقاتی را با گوشت و خون‌شان لمس کنند. دو راه وجود دارد: راه حل کوتاه مدت و راه حل ‏اساسی و کمی دیربازده. ‏

راه اساسی می‌گوید که باید جلوی سوراخ‌ها را گرفت تا همچه آدم‌هایی نتوانند ثروت جامعه را ‏پیش خودشان انبار کنند. راه کوتاه مدت می‌گوید که یک کاری کنیم که این آدم‌ها در جامعه این ‏قدر نمود نداشته باشند. معمولاً راه حل اساسی سخت است. پس فشار را می‌اندازند روی ‏راه‌حل‌های کوتاه مدت.‏

قانون حداکثر ارزش ماشین نصف دیه‌ی یک نفر یک جورهایی در راستای مبارزه‌ی کوتاه‌مدت ‏با نوکیسه‌های تازه‌به‌دوران‌رسیده است. جواب نمی‌دهد. باعث غفلت از راه حل اساسی مبارزه با ‏این آدم‌ها می‌شود...‏

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۵ ، ۲۳:۵۸
پیمان ..