سپهرداد

پیگیری

سپهرداد

پیگیری

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ارنستو» ثبت شده است

هی ارنستو، زن‌ها به کندوی عسل می‌مانند. زیاد وز وز می‌کنند، اما عسلی را ترشح می‌کنند که طعم گوارایش می‌تواند تا کوچک‌ترین و نهان‌ترین ذرات وجودت را حال بیاورد. اما، مثل زنبورهای یک کندو مرض عجیب غریبی دارند. یکهو می‌بینی که به سرشان زده. یکهو می‌بینی که فوج فوج از کندویی که برایشان ساخته‌ای در حال فرارند. آسمان از زنبورهای فراری سیاه می‌شود. چرا؟ معلوم نیست. فرار به جایی بهتر؟ فرار به آدمی بهتر؟ فرار به عشقی سوزان‌تر؟ فرار از تکرار؟ خودشان هم نمی دانند. هیچ وقت، هیچ وقت تو هم نمی‌فهمی. اگر زود بجنبی می‌توانی با تور پروانه گیری بروی جلویشان، آن‌ها را در آغوش بگیری و برگردانی. ولی چه تضمینی وجود دارد که تو فرار زن زندگی‌ات را به موقع بفهمی که بتوانی با تور پروانه گیری به سراغش بروی؟!
اگر می‌توانی به پنیرهای بی‌مزه‌ی زندگی رضایت بدهی، زن‌ها را‌‌ رها کن. نیش زنبور‌ها نه، فرارشان دردناک‌تر ازین حرف هاست...

۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۱ ، ۱۸:۰۸
پیمان ..

هی ارنستو، آدم در جوانی فکر می‌کند آدم‌های زیادی مانده‌اند که بتواند با آن‌ها مواجه شود. بتواند با آن‌ها دمخور شود و بتواند با آن‌ها حرف بزند و به حرف‌هایشان گوش کند. ولی هر چه قدر جلو‌تر می‌رود می‌بیند زندگی خلوت‌تر از آنی است که فکرش را می‌کند...

مرتبط: تلنگر

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۱ ، ۱۵:۵۰
پیمان ..