سپهرداد

خالی
سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱۳ مطلب با موضوع «حکمت های زندگی» ثبت شده است

زمین انسان ها+آنتوان دوسنت اگزوپری

1- "بزرگی یک حرفه شاید پیش از همه چیز در یگانه ساختن انسان‌هاست." ص 26

2- "وقتی از گیومه جدا شدم دیدم می‌خواهم در این شب سرد زمستانی گردش کنم. یقه‌ی بارانیم را بالا زدم و در میان عبران بی‌خبر، شور و نشاطی تازه داشتم. به خودم می‌بالیدم که با راز درون سینه از کنار این ناشناسان می‌گذرم. این بی‌خبران اعتنایی به من نمی‌کردند. اما سحرگاه راز غم‌ها و نشاط خود را در کیسه‌های پستی به من می‌سپردند. بار امیدهای خود را به من تسلیم می‌کردند. بدین سان خود را در پالتو پیچیده، حامیانه در میان‌شان گام برمی‌داشتم و آن‌ها از این ‌غم‌خواری من خبر نداشتند..." ص 8

3- "ما به راستی عادت داریم که مدتی دراز چشم‌به‌راه دیدارها باشیم. زیرا رفیقان خط، همچون پاسدارانی جدا از هم، که با هم سخن نمی‌گویند، از پاریس تا سانتیاگو، در جهان پراکنده‌‌اند. تصادف سفری باید تا اعضای پراکنده‌ی این خانوار بزرگ حرفه‌ای، جایی در دنیا فراهم آیند. شبی در کازابلانکا، داکار یا بوینوس آیرس، پس از سال‌ها سکوت دور میز غذایی دنباله‌ی گفت‌وگوهایی ناتمام را می‌گیرند و خود را با خاطرات دیرین باز می‌پیوندند و باز هم از هم جدا می‌شوند. بدین ترتیب زمین هم خالی است و هم سرشار. پر است از این باغ‌های مرموز و پنهان که دسترسی به آن‌ها دشوار است. اما حرفه‌ی ما ما را پیوسته، امروز یا فردا به آن‌ها می‌رساند. زندگی چه بسا که ما را از رفیقان دور می‌دارد و نمی‌گذارد که زیاد به آن‌ها بیندیشیم. ولی آن‌ها هستند، کجا؟ نمی‌دانیم. و خاموشند و از یادرفته، ولی چه وفادارند و اگر روزی به آن‌ها برخوریم، با چهره‌هایی از شادی شعله‌ور شانه‌های ما را می‌گیرند و تکان می‌دهند. حقیقت آن است که ما به انتظار خو گرفته‌ایم..." ص 25

4- "صحنه‌های تماشایی جز از ورای فرهنگی یا تمدنی یا حرفه‌ای معنایی ندارند. کوه‌نشینان نیز دریاهای ابر را می‌شناختند، اما این پرده‌ی افسانه‌گون را در آن کشف نمی‌کردند..." ص 6

@@@

از خبط‌های بزرگ زندگی‌ام این بود که شازده‌کوچولو را خوانده بودم، اما "زمین انسان‌ها"ی دوسنت‌اگزوپری را نخوانده بودم. وقتی صفحات خاطرات دو سنت‌اگزوپری از صحرا و بیابان و کوه و کمر و پرواز و هواپیما می‌خواندم، به طرز عمیقی به این بشر حسادت کردم که چه‌قدر خوب زندگی کرده. چه قدر خوب روح وحشی‌اش را در این دنیا تازانده و رها کرده. چه‌قدر خوب از آزادی خودش در این دنیا استفاده کرده. چه‌قدر خوب به زندگی حقیر تسلیم نشده. 

جایی در کتاب، خاطراتش از سقوط هواپیمایش در کویر مصر و چندین روز بی‌آب و غذا در کویر سرگردان بودن را نوشته بود. بعد وسط تشنگی و گرسنگی به یک روباه برخورده بود و او را دنبال کرده بود و زندگی‌اش را زیر نظر گرفته بود. وقتی این صفحات را می‌خواندم یاد آن صفحات گفت‌وگوی شازده کوچولو با روباه افتادم. این کتاب بهم ثابت کرد که آن کتاب خیره‌کننده (شازده کوچولو) همین جوری و الکی به وجود نیامده...

یادگرفتنی بود این کتاب دوسنت‌اگزوپری...

زمین انسان‌ها/ آنتوان دوسنت‌اگزوپری/ سروش حبیبی/ 190صفحه/ 8500تومان

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۲ ، ۲۱:۲۰
پیمان ..

روزنامه ی اعتماد امروز (سوم آبان 1390) توی صفحه ی اندیشه اش خلاصه ی یکی از سخنرانی های مصطفا ملکیان را چاپیده بود که خوشم آمد:

«استاد ملکیان در این نشست با توضیح آنکه نیکخواهی در ذات و فطرت آدمیان سرشته شده و همه بدان اذعان دارند، درباره شرایط و زمینه‌های نیکخواهی سخنانی ایراد کرد. وی با طرح این پرسش که برای تحقق نیکخواهی و شفقت، آدمی چه زمینه‌هایی را باید فراهم آورد. وی اذعان داشت: من برای اینکه نیکخواه باشم و شفقت بورزم چه مجالی را باید برای خودم فراهم آورم تا بتوانم چنین باشم و نسبت به دیگران نیکخواه شوم؟ ملکیان گفت: لااقل باید پنج مقدمه پشت سر گذارده شود تا نیکخواهی حاصل آید و بدون حصول این مقدمات، انسان به درجه و مرتبه نیکخواهی نسبت به دیگران نمی‌رسد.

 

نخستین مقدمه این است که «انسان خودش را دوست بدارد.» - تا انسان خودش را دوست نداشته باشد، نمی‌تواند دوستدار دیگران باشد. دوست داشتن خود هم دو شرط دارد: یکی «سلامت روان» است و دیگری «بهره‌مندی از درجه‌یی از اخلاقی زیستن». اگر انسان شاد نباشد و آرامش نداشته باشد، نمی‌تواند خودش را دوست بدارد. همچنین اگر آدمی خود را به درجه اخلاقی زیستن نرسانده باشد، مثلا ریاکار، بی‌انصاف، دروغ گو و ظالم باشد، خودش را دوست نداشته است. انسانی که خود را دوستدارد چنین زیستنی ندارد و به‌عکس نوعی تنفر و انزجار از خودش پیدا می‌کند. از خودش بیزار می‌شود. بنابراین سلامت روانی و کمال اخلاقی اگر وجود داشته باشد، آدمی می‌تواند خودش را دوست بدارد و چنین انسانی می‌تواند دوستدار دیگران نیز بوده و نیکخواه باشد.

دومین مقدمه آن است که «انسان بفهمد که دیگران هم همانند او هستند. » - زیرا کسی که خودش را دوستدارد تا به‌این همانندی دیگران با خودش پی نبرده باشد، دلیل ندارد که دوستدار دیگران باشد. او باید دانسته باشد که دیگران نیز مثل اویند. آنها نیز در تنگناهای وجودی، ناداری‌ها، ناتوانی‌ها و... با وی مشابهت دارند. همانطور که او از مرگ، تنهایی، بی‌معنایی و پوچی زندگی می‌ترسد، دیگران هم از اینها ترسانند. او و دیگران ترس‌های مشترک، ناتوانی‌های مشترک و ناداری‌های مشترک دارند و در این صورت است که شفقت و مهرورزی شکفته می‌شود و انسان کسانی را که مثل اویند و مثل او دارای رنج‌ها و دردهای مشترک هستند، دوست خواهد داشت و نسبت به آنها شفقت خواهد ورزید. برای مثال کسانی که در پشت در مطب یک دکتر به انتظار نشسته و درد مشترک دارند، راحت‌تر و سهل‌تر احوال یکدیگر را می‌پرسند و از درد مشترک می‌گویند و نسبت به هم مهرورزی نشان می‌دهند. شاید اگر آنان با همان شرایط در خیابان یکدیگر را می‌دیدند، چنین احساسی را نشان نمی‌دادند، زیرا حضور در مکانی خاص به آنها این فهم مشترک را القا می‌کند که هر کدام مثل دیگری از درد مشترکی رنج می‌برند. بنابراین فقط وقتی می‌توانیم دیگران را دوست بداریم که فکر کنیم دیگران نیز مثل ما هستند و ما نیز مانند آنهاییم.

سومین مقدمه این نکته است که «دارای قدرت تخیل کافی باشیم. » - به میزانی که بتوانیم قدرت تخیل خودمان را افزایش دهیم، به همان میزان می‌توانیم دوستدار دیگران باشیم. در واقع قدرت تخیل می‌تواند فاصله ما و دیگران را کم و کمتر کند. لذا گفته‌اند ادبیات ظرف زندگی اخلاقی است. آنچه شعرا با پدیده شعر به وجود می‌آورند، افزایش قدرت تخیل کسانی است که به آن مضامین توجه می‌کنند. کسانی که دارای قدرت تخیل قوی باشند، براحتی می‌توانند خود را جای دیگران بگذارند و وقتی کسی خود را جای دیگری گذاشت، درد و رنج او را احساس می‌کند، همان‌گونه که درد و رنج خود را می‌فهمد. هر چه ادبیات بیشتر گسترش پیدا کند، مردم بیشتر می‌توانند خود را جای دیگران بگذارند و نیکخواهی آنان بیشتر می‌شود. شاید به‌همین خاطر رژیم‌های مستبد و تمامیت خواه مثل رژیم آلمان نازی، اسپانیا و نظام کمونیستی در گذشته با ادبیات مخالفت می‌کردند و به اشکال مختلف برای ادیبان مشکل‌سازی می‌کردند، چون نمی‌خواستند قدرت تخیل مردم افزایش یابد.

مقدمه چهارم اینکه «دنیای خود را بهتر بشناسیم. » - تا دنیای خودمان را نشناسیم، نمی‌توانیم نیکخواه مناسبی باشیم و شفقت موثری بورزیم. زیرا اگر دنیا را نشناسیم و نفهمیم که چه اقتضائات و شرایطی بر انسان‌های دیگر حاکم شده است، وضع روحی آنان چگونه است، مشکلات اقتصادی، فرهنگی و... چه مسائلی را برای آنان ساخته و پرداخته کرده است، نمی‌توانیم نیکخواه مناسبی برای آنان باشیم. حتی اگر کسی به‌لحاظ شخصی نیکخواه باشد، شفقت موثری نمی‌تواند داشته باشد. اگر کسی نداند مثلا فقدان تحصیل در جامعه‌یی، مثل فقدان سلامت، مضر به بهداشت روانی و جسمی افراد آن جامعه است، قاعدتا نمی‌تواند نیکخواهی خود را بصورت موثر بروز و ظهور دهد.چه بسا کسانی که با نسبت خیرخواهی، عملی را انجام داده‌اند، به دلیل عدم شناخت دنیای خارج از خود و شرایط حاکم، ضرر و زیان حاصل از کارشان بسیار بیشتر از اثر مثبت کارشان بوده است و اگر عمل او درد و رنج کسی را در یک نگاه کاهش داده است، در ابعاد دیگری باعث افزایش درد و رنج او شده است. مثلا عزت نفس او را که بزرگ‌ترین سرمایه خداوند به انسان‌هاست لکه‌دار یا نابود کرده است و از این راه او را به موجودی بی‌مقدار تبدیل کرده است.

مقدمه پنجم «آشنایی با راه‌هایی است که با اتکاء به آنها این نیکخواهی و شفقت باید جاری و ساری شود. » - همانطور که در مقدمه چهارم نیز توضیح داده شد، خیلی وقت ها شفقت را به گونه‌یی می‌ورزیم که به‌دلیل نشناختن راه صحیح آن، ممکن است در ازای یک واحد کمک چندین واحد ضرر و زیان برسانیم. نیکخواه حتما باید روان دریافت‌کننده را مورد توجه قرار دهد، به‌گونه‌یی که در کمک کردن هیچگونه ضربه‌یی به روان و مناسبات و حیثیت دریافت‌کننده وارد نیاید. مثلا اگر شما به من، به گونه‌یی کمک کنید که عزت نفس من گرفته شود، چیز کمی به من داده‌اید و چیزهای بزرگی از من گرفته‌اید. داشتن عزت نفس ارزش بزرگ زندگی آدمی است که بدون آن سلامت روانی انسان مخدوش است. اینکه انسان پیش خودش موجود باقدر و با ارزشی باشد، غیر از مساله تکبر است که کسی نسبت به دیگران فخر فروشی کند. اگر احترام من از دست رفت، روح من خالی شده است و کسی که کمک مادی وی باعث خالی شدن روح دیگری شده است، در واقع به‌جای نیکخواهی، به‌وی ضرر و زیان رسانده است. این مساله بسیار حایز اهمیت است که در کمک کردن روانشناسی دریافت‌کننده کمک، در نظر گرفته شود. در این باب می‌توان از طریق تجارب محسوس با آدمیان با هر کس به نسبت ظرفیت وجودی‌اش تعامل داشت.»

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۰ ، ۱۰:۲۲
پیمان ..

در مورد لئو تولستوی می گویند که اوخر عمرش سوالی مثل یک خوره به جان و روحش افتاده بود. او در اوج شهرت و افتخار بود اما فکری سخت آزارش می داد. این که بهترین قصه ی جهان چه نوع قصه ای است؟ پایدارترین قصه ی جهان چگونه قصه ای است؟ او "جنگ و صلح" را با هزاروچهارصد شخصیت اصلی و فرعی نوشته بود. "آناکارنینا" را نوشته بود و در آن چنان به جراحی روح پیچیده ی زن ها پرداخته بود که مثل و مانند نداشت. اما این ها نبودند آن چه او می خواست. می خواست ماندگارترین قصه ی جهان را بنویسد. چند باری دست به قلم شد. اما دید که واقعن ناتوان است. فکر و خیالش آشفته شده بود. با تمام وجود احساس می کرد که آثاری که نوشته ناچیزند. به خاطر همین دست به قلم شد و "جنگ و صلح" خودش را طعن و لعن و نفرین کرد. "آناکارنینا" را یک داستان مسخره ی پیش پا افتاده ی مبتذل نامید. بعد به شکسپیر حمله کرد: شکسپیر؟! آن نمایشنامه نویس پرآوازه؟! واقعن مایه ی ننگ است آثار مزخرف و پرایرادی که نوشته! و یکی یکی نویسندگان و شاعران بزرگ را به باد انتقاد گرفت که عرضه ی نوشتن قصه ای را که بهترین داستان ها باشد نداشته اند. خودش هم که به این یقین رسیده بود که عرضه ی نوشتن چنان داستانی را که توی ذهنش بود ندارد. به جست و جو پرداخت. افسانه های مشرق زمین را خواند. اما نبودند آن چه باید می بودند. کل رمان های تاریخ را مرور کرد. نه. هیچ کدام آن نبودند. به سراغ کتاب هایی که پناه کتاب ها بودند رفت. او بارها تورات و انجیل و قرآن را خوانده بود. دوباره خواندشان...
و ناگهان یوسف طلوع کرد.
قصه ی یوسف همانی بود که او می خواست. با نگاه منتقدانه اش قصه ی یوسف را از جنبه های گوناگون بررسی کرد. بله...این همان قصه بود... همان قصه ای که این همه نویسنده و شاعر مشهور و بزرگ در طول تاریخ نتوانسته بودند مثل و مانندش را بنویسند.
و در کتاب "هنر چیست؟"ش در ستایش قصه ی یوسف نوشت:
"در این قصه لازم نبود گفته شود زلیخا در حالی که النگوی دست چپ خود را مرتب می کرد به یوسف چنین و چنان گفت. زیرا محتوای احساسات داستان به قدری قوی بود که تمامی جزئیات، مگر جزئیات بسیار لازم، زائد می نمود. و فقط مانع انتقال احساسات می شد. به خاطر همین، این قصه برای همه ی انسان ها قابل فهم است. و افراد همه ی ملت ها، محیط ها و زمان ها را تکان می دهد و اکنون هم زنده است و به ما رسیده است و هزاران سال دیگر هم زنده خواهد بود. حوادث مربوط به داستان یوسف احساساتی را انتقال می دهد که در دسترس روستایی روسی و مرد چینی و انسان آفریقایی و کودک خردسال و مرد سالخورده و فرد تحصیل کرده و شخص بی سواد قرار دارد. تمامی این حوادث با چنان ایجازی نوشته شده و آن چنان عاری از حشو و زوائد است که داستان را می توان به هر محیطی برد. و در آن جا نیز هم چنان قابل درک و موثر و گیرا خواهد بود." (هنر چیست؟ -ص181وص182)
@@@
این ها همه را نوشتم برای این که بگویم من هم دیوانه ی قصه ی یوسفم. من دیوانه ی جزء جزء قصه ی یوسفم، یوسف و زلیخایش که جای خود دارد. و دیوانه ی هر قصه ای که بویی از قصه ی یوسف برده باشد. اصلن هر قصه ای که بویی از قصه ی یوسف برده باشد بویی از جاودانگی و مانایی را برده است...
و همه ی این ها را گفتم برای این که بگویم توی این چند وقته دو روایت از قصه ی یوسف خوانده ام که با روح وروانم بازی کرده اند. یک جور لذت عمیق دادند بهم این دو روایت. به یک جور اوج لذت روحی از کتاب خواندن رسیدم با این دو روایت. یکی ش مال قرن ششم هجری بود. از شیخ شهاب الدین یحیای سهروردی. "فی حقیقت عشق". و یکی ش مال همین روزها. یک قصه ی کوتاه از عباس قدیرمحسنی به نام "یوسفی که در چاه بود." اما جفت شان فرازمانی بودند...
"فی حقیقت عشق" را از کتاب "قصه های شیخ اشراق" که "جعفر مدرس صادقی" ویرایش کرده و "نشر مرکز" چاپ زده خواندم. قصه ی آخر کتاب بود و به غایت هنرمندانه. این جوری ها بود که سهروردی آن اولش می آید سه تا مفهوم "حُسن" و "عشق" و "حُزن" را تعریف می کند:

"بدان که اول چیزی که حق بیافرید گوهری بود تابناک. او را "عقل" نام کرد. و این گوهر را سه صفت بخشید: یکی شناخت حق و یکی شناخت خود و یکی شناخت آن که نبود، پس ببود. از آن صفت که به شناخت حق تعلق داشت حُسن پدید آمد که آن را نیکویی خوانند. و از آن صفت که به شناخت خود تعلق داشت عشق پدید آمد که آن را مهر خوانند. و از آن صفت که نبود پس به بود تعلق داشت حُزن پدید آمد که آن را اندوه خوانند."

بعد می آید و چنان این سه صفت انسانی را با قصه ی یوسف و شخصیت های آن (از یوسف و برادرانش بگیر تا زلیخا و یعقوب) در می آمیزد که تو به معجزه اعتقاد پیدا می کنی!... آن صفحه ی آخر داستان، آن بیانیه وار سهروردی در باب عشق را فقط باید خواند...
"یوسفی که در چاه بود" را از مجموعه داستان"زمین روی دوش بابای من بود" نوشته ی "عباس قدیرمحسنی" که "به نشر" چاپ زده خواندم. قصه یی در باب خدایی که قصه ی یوسف را به وجود آورده. خدایی که این قصه را آفریده.
" یوسف را ما توی چاه انداختیم. هلش دادیم توی چاه و آن قدر نگاهش کردیم تا کوچکِ کوچکِ کوچک شد و بعد توی تاریکی گم شد و صدای رسیدنش به ته چاهی که به فرمان ما آب هایش را قورت داده بود و خشک شده بود بلند شد. یوسف می ترسید از تنهایی و تاریکی و این را خوب می دانستیم. برای همین هم هلش داده بودیم توی آن چاه عمیق" ص43
اما خدای این داستان خدایی است که در مقابل عشق مخلوقاتش به یوسف کم می آورد... چه جوری هایش را من نمی توانم این جوری بگویم. آن لحن قرآن وار داستان فوق العاده است. فقط باید خواند این قصه را هم...

پس نوشت: "قصه های شیخ اشراق" را می شود از این جا دانلود کرد.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۸۹ ، ۱۰:۲۰
پیمان ..