سپهرداد

سعی کن

سپهرداد

سعی کن

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

تمام حرفی که می خواهم بزنم این است: هر آدمی یک جامعه است که نیازها شهروندان آن جامعه هستند و برای اداره ی جامعه اش باید سیاست داشته باشد.

بقیه ش چرندیاتی برای تبیین این کلمات است:

حقیقتش «سیاست» از آن کلمه هایی است که می شود گفت انتهای روزمرگی اند. کلمه ای که بارها و بارها تکرار شده، آن قدر که حال هر کسی را به هم بزند. آن قدر که آدم های دردمند از روزمرگی بگویند: سیاست کثافت است. نمی دانم، شاید فقط ما ایرانی ها تو دنیا این همه این واژه برامان تکراری است و مهم و اعصاب خردکن. شاید جاهای دیگر دنیا سیاست براشان کلمه ای باشد مثل نوروز. شاید هم نباشد. نمی دانم. اصلن جاهای دیگر دنیا مهم نیستند، مهم ما ایرانی ها هستیم که سیاست زده شده ایم. ما فقط سیاست زده شده ایم و به نظر من سیاست در ما حل نشده است ... نه ، حل نشدن سیاست در ما بیان خوبی نیست. بهتر است بگویم سیاست های ما همه ش جمعی است و ما برای فرد خودمان سیاست نداریم. نه، برای فرد خودمان سیاست نداریم بیان خوبی نیست. بهتر است بگویم به سیاست داشتن در فرد خودمان آن قدر توجه نکرده ایم.

همیشه در خودم یک دوگانگی دیده ام: گانه ی درسی و گانه ی غیردرسی. بر اساس دیدگاه سیاست فردی ام به گانه ی درسی می گویم جناح راست و به گانه ی غیردرسی ام می گویم جناح چپ.در من گاه جناح چپ پیروز است و گاه جناح راست. مثلن الان که درام این حرف ها را می نویسم جناح چپ من است که حکمرانی می کند. هر دو جناح برای رفع نیازهایم تلاش می کنند. گاه یکی می تواند و دیگری نمی تواند. گاه هیچ کدام نمی توانند. آن وقت آن نیازهای رفع نشده  در من باقی می مانند و تبدیل می شوند به شورشیانی که در من تظاهرات می کنند...

در همین باب سیاست واژه ای وجود دارد که من به شخصه برخلاف خود واژه ی سیاست دوستش دارم: «سیاست گذاری». سیاست گذاری به نظر من کلمه ی قشنگی است. شاید چون یک کلمه ای است که مشخص می کند، معلوم می کند کجا برویم و چه کار کنیم و... شاید هم چون به نظر من معنای خود سیاست در «سیاست گذاری» تغییر کرده. سیاست خودش یعنی حکم کردن بر رعیت واداره کردن امور مملکت.حکومت کردن ریاست کردن. اما در سیاست گذاری به نظر من یک معنای دیگر پیدا کرده، یک جور معنای مانیفست، تعیین کننده ی راه و روش. به خاطر همین در سیاست فردی به نظر من سیاست گذاری کلمه ی مهمی است. آدم باید برای رفع نیازهایش روی چیزهای مختلف سیاست گذاری را مشخص کند. آدمی مثل یک زمین است که هر چیزی در آن بکارند رشد می کند و این سیاست گذاری های آدم است که مشخص می کند کجای زمینش چی بکارد چی نکارد و...

کلن، از زاویه ی نگاه « حکومت کردن بر خود همچون یک سیاستمدار» خیلی خوشم آمده. شاید بیان الکن م نتوانسته آن را در این جا خوب بگوید، ولی سیاست فردی چیز مهمی است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۸۷ ، ۰۸:۴۶
پیمان ..

    آدم هایی که دوست دارم بشوم،آدم هایی هستند که دوست دارم آن ها بشوم. نه این که کپی آن ها بشوم ،نه. من دلم نمی خواهد دقیقا مثل یکی از آن ها شوم. شاید اگر بگویم دلم می خواهد همه شان شوم درست تر باشد. هر کدام ویژگی هایی دارند که به خاطر ان ویژگی ها دوست شان دارم و ستایش شان می کنم . و وقتی آدم یک ویژگی را ستایش می کند مسلما ته دلش آرزو می کند که آن ویژگی را داشته باشد. و از آن جا که آن آدم ها صاحبان این ویژگی ها هستند پس دوست دارم آن ها بشوم.

    مطمئنا خیلی از آدم هایی را که دوست درام بشوم نمی شوم .به خاطر همین نمی گویم«آدم هایی که می خواهم بشوم» می گویم«آدم هایی که دوست دارم بشوم». خانواده، مدرسه، آدم هایی که تو زندگیم بهشان برخورده ام، هوش و استعداد دلایل ساده اش هستند. مثلا من تا قبل از این که بیایم دانشگاه برایم قابل تصور نبود که آدم از مدرسه بتواند چیزهای مهم و عمیق را یاد بگیرد. به نظرم نهایت فایده مدرسه این بود که تو یک سری دوست پیدا  می کنی و اگر می خواهی چیز یاد بگیری باید بروی بیرون و دنبال استادش بگردی ازش یاد بگیری. اما توی دانشگاه من بچه هایی را دیدم که تمام آن چیزهایی را که فکر می کردم نمی شود از مدرسه یاد گرفت توی مدرسه یاد گرفته بودند... نمی خواهم وارد جزئیات شوم. بحث بیخودی است. «شرایطش نبود» «موقعیتش نبود» این ها دلایلی است که باید آخر عمر بیاورم. وقتی که از خودم خواهم پرسید چرا آدم هایی که دوست داشتم نشدم...

     به هر حال من در عنفوان جوانی هستم. نوزده سالم تمام شده و در بیست سالگی به سر می برم و هیچ عیبی ندارد از آدم هایی که دوست دارم بشوم حرف بزنم...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۸۷ ، ۱۹:۰۵
پیمان ..

     لیوانی چای ریختم. تا لب پرش کردم. روی سنگ آشپزخانه پرش کردم. تکانش ندادم، وگرنه لرزش دست هام باعث سرریز شدن چای می شد. روی سنگ آشپزخانه خم شدم  و آرنج هام را گذاشتم دو طرف لیوان چای. به سطح آرام آن نگاه کردم. یک دماغ بزرگ با یک عینک دیدم. گردنم را خم کردم و سطح چای را بوسیدم. سطح چای را با صدای بلند بوسیدم.

لب هام سوختند.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۸۷ ، ۰۸:۰۶
پیمان ..