سپهرداد

طریق بشریت مایوس کننده است

سپهرداد

طریق بشریت مایوس کننده است

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

در، چیز نابه­کاری است...من بارها درباره­ی آن فکر کرده­ام.

فقط به احتمال و بیشتر از آن با یقین به وجود در است که آدم گرد منطقه­ی محصوری می­گردد...اگر پای در در میان نبود دیوارها به خوبی می­توانستند معنی بن­بست یا به عبارت دیگر منع را به طور کامل برای خود محفوظ بدارند و تا ابد بر سر این معنا بایستند. و باز در این صورت هر دیوار می­توانست به طور قاطع یک یقین منفی باشد و در برابر آن هر عابری یکسره تکلیف خود را بداند...

ازاین گذشته در یک انگل تمام عیار است. شخصیت او فقط به شخصیت دیوار وابسته است و معذلک می­باید در این نکته تردید کرد. زیرا اگرچه وجود در را تنها دیوار است که توجیه می­کند، با وجود در شخصیت دیوار همچنان که گفتم دیگر آن برش و قاطعیت محض را نمی­تواند داشته باشد. و با این همه اگر دیوار وجود نمی­داشت در تمام عالم چیزی بی­مصرف­تر و مضحک­تر از یک در پیدا نمی­شد.

چه چیز از دری که می­کوشد مستقلن و جدا از دیوار شخصیتی برای خود قائل شود خنده­آورتر است؟ و با این وجود، دری که به دیواری استوار نشده باشد همیشه این استعداد شگرف را دارد که تفکری را در آدمی برانگیزد...

%%%

حقیقتش برای من خواندن کتاب­های نثر شاعران معاصر بسیار جذاب­تر است تا کتاب­های شعرشان. بیشتر از آن که دوست داشته باشم  کتاب شعرهاشان را بخوانم دوست دارم روزنوشت­ها، خاطرات، نامه­ها، قصه­ها و دل­نوشته هایشان را بخوانم. بیشتر از آن­که تشنه­ی شعرهای نیما یا سهراب یا فروغ یا شاملو باشم تشنه­ی دست­نوشته­ها و نامه­ها و قصه­هایشان هستم. دقیقن نمی­دانم چرا. شاید دلیلش به همان فلسفه­ی نظم و نثر برگردد و این که نثر چیزی­ست مرتب­تر و تکلیف آدم با آن مشخص­تر. شاید هم به خاطر این­که برای من شیوه­ی نگریستن این شاعرها به زندگی و دنیای دوروبرشان خیلی سوال­برانگیز است و از طریق نثرهاشان خیلی بهتر و راحتتر می­توانم به پاسخ سوال­هام برسم...شاید هم به خاطر این­که شاعرها وقتی نثر می­نویسند خیلی شیرین و خوشمزه می­شود! و البته شاید چون شعرهاشان وزنی ندارد!

خلاصه به خاطر همین میلم وقتی رفتم طرف قفسه­ی کتاب­های شاملو تا یکی از آن­ها را بردارم یکی از کتاب­های نثری­اش را برداشتم و اصلن هم از این انتخابم پشیمان نیستم. "درها و دیوار بزرگ چین" مجموعه نوشته­های کوتاه شاملو است. کتاب در سال 1352 چاپ اول خورده ولی گذشت روزگار گزندی به متن­ها نرسانده و پس از این همه سال هنوز هم خواندنی­اند، نوشته­هایی بی­زمان. کتاب هم متن ادبی دارد، هم نوشته­های نوستالژیک، هم قصه، هم نمایشنامه و هم فیلم­نامه و انصافن شاملو تو همه­ی نوشته­هاش سربلند بوده. 

پس­نوشت: برای دانلود کتاب"درها و دیواربزرگ چین" می­توانید بروید این­جا: http://ebooks.hamidcity.com/?p=23

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۸۸ ، ۱۲:۰۰
پیمان ..

 

پشت دریاها شهری ست.

قایقی باید ساخت.

 

تو بلدی قایق بسازی؟

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۸۸ ، ۲۱:۱۱
پیمان ..

سعدی بی­پدر از آن پدرسوخته­ها بوده:

یاد دارم که در ایام جوانی گذر داشتم به کویی و نظر با رویی   در تموزی که حرورش دهان بخوشانیدی و سمومش مغز استخوان بجوشانیدی    از ضعف بشریت تاب آفتاب هجیر نیاوردم و التجا به سایه دیواری کردم مترقب که کسی حر تموز از من به بَردِ آبی فرونشاند که همی ناگاه از ظلمت دهلیز خانه­ای روشنی بتافت   یعنی جمالی که زبان فصاحت از بیان صباحت او عاجز آید چنان که در شب تاری صبح برآید یا آب حیات از ظلمات به­درآید   قدحی برفاب بر دست و شکر در آن ریخته و به عرق برآمیخته    ندانم به گلابش مطیب کرده بود یا قطره­ای چند از گل رویش درآن چکیده    فی­الجمله شراب از دست نگارینش برگرفتم و بخوردم و عمر از سر گرفتم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۸۸ ، ۰۶:۲۵
پیمان ..

با میثم رفته بودم.

دو تا هزاری را از زیر نیم­دایره­ی شیشه سر دادم و گفتم: دو تا بلیط بده.

یارو چیزی بلغور کرد. نشنیدم. دوباره بلغور کرد. دوباره نشنیدم. سه­باره بلغور کرد. گوشم را بردم کنار نیم­دایره، گفت: مجردی یا خانواده؟!

خواستم با تعجبی غلیظ بگویم: خانواده؟!!!! خواستم دو تا انگشتم را نشان­ش بدهم بدهم بگویم دوتا بده. بعد غیظم گرفت. خواستم بگویم: خانواده؟ مرتیکه­ی الدنگ، خانواده؟!! پفیوز، یعنی چی خانواده؟

خواستم با انگشت دختر و پسرهایی را که پشتم در صف بودند نشان بدهم بگویم: تو به این­ها می­گویی خانواده؟! بی­رگ، تو به این جفت­ها می­گویی خانواده؟!

حالم ازش به هم خورد. اما هیچ کدام از این­ها را نگفتم. گفتم: مجرد.

وقتی رفتیم توی سینما، نیمه­ی عقب صندلی­ها پر از "خانواده" شده بود. تو نیمه­ی جلو(نیمه­ی مجردها) فقط پنج نفر نشسته بودیم: من و میثم، به همراه خانم و آقایی که بچه­شان را هم آورده بودند!

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۸۸ ، ۰۲:۰۵
پیمان ..

چند تا حقیقت وجود داشت. اولی­ش این که باران نمی­بارید. و دومی­ش این که من تنها بودم.

کسی را نیافته بودم که در این پیاده­روی همراهم شود. پیدا نشده بود. آن قدر هم احساس تنهایی نمی­کردم که پیدا کنم. می­گشتم پیدا می­شد. تصمیم گرفته بودم راه بروم و کاری نداشتم که کسی همراهم می­شود یا نه. اصلن هم حوصله­ی سرگرم کردن یک همراه را نداشتم. حوصله­ی دلبرک هم نداشتم که باد به سرم بیندازد با هم لبخندهای کشککی بزنیم. می خواستم خود ابلهم باشم، بدون هیچ محرکی...

از همان لحظه­ی اول هم تصمیم به این پیاده­روی گرفته بودم. حتی اگر قرار بود دو ساعت در لاهیجان بمانیم، دلم می­خواست این دو ساعت را صرف پیاده­روی کنم. دقیقن نمی­دانم چرا...شاید به خاطر این­که به شدت هوس کرده بودم احساسات دهه­ی هفتادی را در خودم زنده کنم. دهه­ی هفتاد دهه­ی کودکی من بود و هر وقت که به آن روزها فکر می­کنم و عکس­های آن زمان را در آلبوم خانه­مان نگاه می­کنم و فیلم­های آن زمان را می­بینم حس می­کنم آسمان آن موقع­ها رنگ دیگری داشته و هوا انگار شفاف­تر بوده و آدم­ها بی شیله­پیله­تر و...

شاید به خاطر این­که دلم می­خواست دوباره احساسات دوران کودکی­ام را زنده کنم. لاهیجان شهری بود که روزهای بسیاری از کودکی­ام را در آن گذرانده بودم وهمیشه فکر می­کردم این شهر چیزهایی دارد که می­تواند من را دگرگون کند. من را آدم­تر کند... و چه خیال خامی! بیهوده­ترین کوششی که انسان ها می­کنند همین کوشش برای بازسازی لحظه­هاست. هیچ وقت نمی­توانند. اصلن شدنی نیست. حالا این یک طرف، اگر هم بتوانند لحظه­های گذشته را نعل به نعل بازسازی کنند، ریده­اند به زندگی. که چی؟ وقتی دو لحظه از زندگی­ات(گیریم لحظه­های ناب و درخشانش) مثل هم باشند، آن­وقت یکی از لحظه­های زندگی­ات سوخته است. و مگر تو، توی زندگی­ات چند تا لحظه داری که بخواهی آن ها را تکرار و مثل هم­شان کنی؟...می­گویم شاید به خاطر این بوده. البته به هیچ وجه در آن پیاده­روی لحظه­ای دوباره زنده نشد...بلکه لحظه­های جدیدی آمدند و این لحظه­های جدید بودند که بلاهت بازسازی لحظه­ها را برایم آشکار کردند...

من تصمیم گرفته بودم توی خیابان­های لاهیجان راه بروم... شاید به خاطر این که از همان بدو ورودمان به آن شهر می­دانستم که از این شهر رفتنی هستم و فقط یادی از آن در خاطرم باقی خواهد ماند. می­دانستم که در این شهر ماندنی نیستم و لحظه­ای فراخواهد رسید که نگاهم به پیاده­رو ها، خیابان­ها، مغازه­ها، درخت­ها و آسمانش نگاه آخر خواهد بود. پس از همان اول دنبال یک جور حس خداحافظی بودم. می­خواستم توی خیابان­هایش راه بروم و آن حس آجرهای خانه­ها و مغازه­هایش را بگیرم و جایی از روحم بایگانی کنم که بعدها با تمام وجود بتوانم حس کنم من آن جا بودم، در لاهیجان، در خیابان­هایش، روی پوست تنش و...

شاید هم... شاید هم هیچ هدفی نداشتم. این، فکر می­کنم دلیل بهتر و قشنگ­تری باشد!

%%%

 

دست­هام را فرو کرده­بودم توی جیب­های شلوار لی­ام و حس می­کردم شانه­هام پهن­تر شده­اند. از زیر بیلبورد تبلیغاتی "کلوچه­ی پیمان" رد شدم و نگاه کردم به سکوهای سیمانی­ای که آن سوتر برای برپایی چادرهای مسافرتی ساخته بودند. چند تا دستشویی هم بود. مسافرهای نوروزی...در امتداد آن بلوار روی پیاده­رویی که کف­ش سیمانی بود راه افتادم. نگاه کردم به آن دورها. به کوه­های بنفش...سرم را گرفتم بالا. نفس عمیقی کشیدم. هوا پاکیزه بود. نفسم را دادم بیرون و آرزو کردم ای کاش هوا سرد می­بود تا بخار دهانم را می­دیدم...

%%%

 

توی ذهنم آن خیابان یکی از بهشت­های روی زمین بود. از آن خیابان­ها که موقع راه رفتن در آن­ها نفست حبس می­شود. اسم خیابانه را بلد نیستم. همان خیابان سمت راست میدان انتظام، قبل از پل ورودی لاهیجان. همان که منتهی می­شود به پل تاریخی و قدیمی لاهیجان. و نبشش هم یک دبیرستان پسرانه است و آن یکی نبشش هم تاکسی­های نارنجی رنگ لاهیجان ایستاده­اند.آن خیابان در خیالم شکوه عظیمی داشت، پر از آواز پر چلچله­ها بود. دالان سبزی بود از درخت­هایی که چتر سبزشان را بر خیابان گسترده بودند. در خیالم ابتدایش سردر بهشت بود. ولی وقتی وارد آن خیابان شدم، همان طور دست­ها در جیب شلوار، نفسم حبس نشد. مثل یک خیابان معمولی ازش عبور کردم. مثل یکی از خیابان­های تهران. نه این که درخت­هاش چتر سبز نگسترده باشند، نه. مشکل این بود که  تخیل همیشه رنگین­تر از واقعیت است. همیشه فرای واقعیت است. چیزی قشنگ­تر است...به این فکر کردم که آدم­ها همیشه دوست دارند درجا بزنند. همان جایی که هستند بمانند. انفعال وضعیت حاکم بر خیلی از آدم­هاست. به این فکر کردم که خودم خیلی وقت­ها آدم منفعل و مزخرفی هستم. اخر انفعال هیچ زحمتی ندارد. هیچ کاری نکردن و در خیال خیلی کارها کردن خیلی چیز راحتی است. انفعال مثل ماشینی می­ماند که در سرازیری قرار گرفته باشد. به گاز دادن و بنزین نیازی ندارد. خودش می­رود دیگر...بعد به این فکر کردم که آدم برای این­که کاری انجام بدهد یک گهی بخورد دو حالت دارد: به خیال­هاش پروبال ندهد. آن­ها را در یک حدی نگه دارد. نگذارد که زیادتر از آن حد بزرگ شوند. ظرف خیالش بزرگ نباشد. خیلی چیزها را در خیالش نگنجاند و فقط تلاش کند. آن­قدر تلاش کند که در واقعیت چیزهایی فرای خیالش رخ بدهند... یا این که شجاع باشد. بداند که دنیای واقعیت اصلن قشنگ­تر از دنیای خیال نیست. ولی این را به جان بخرد و تلاش کند. جان بکند تا خیال­ها را جامه­ی عمل بپوشاند...

آره...از این جور فکرها می­کردم و از آن خیابان گذشتم. رسیدم به پل خشتی لاهیجان. پل تاریخی لاهیجان. بالای پل نوشته بود: ورود وانت و نیسان ممنوع. پلی با خشت­های نارنجی­رنگ و کف سنگفرش شده. عرض پل فقط برای عبور یک ماشین کافی بود. ماشین­ها از روی آن یا فقط می­رفتند یا فقط می­آمدند. رفتم روی پل و وسطش ایستادم. تکیه  دادم به دیواره­ی خشتی­اش و به پل ورودی لاهیجان که ماشین­ها پشت سر هم از روی آن رفت و آمد می کردند نگاه کردم. پل ورودی لاهیجان از روی پل خشتی انگار در دوردست بود. ولی منظره­ی همچین قشنگی داشت. دو سمت رودِ واصلِ دو پل پر از مراتع سبز بود. قبلن­ها دسته­ای گوسفند را هم توی این مراتع در حال چریدن دیده­بودم. این بار آت­و آشغال­ها را لای سبزه­ها می­دیدم. پلاستیک­های سفید و سیاه. پلاستیک­های قرمز و طلایی پفک و چیپس و هزار کوفت­وزهرمار دیگر که باد آن­ها را روی سبزه­های باطراوت می­غلتاند...به پایین پل، به رودخانه­ی گندیده­ی لاهیجان هم نگاه کردم. سطح آب خیلی پایین بود. ولی گندیدگی آبش بیشتر تو چشم می­زد. همه­جا خانه­های کنار رود سرشارند از روشنی، من ، گل، آب.ولی خانه­های کنار رود لاهیجان پر اند از بوی گند فاضلاب و مگس­ها و پشه­های فزرتی...من روی پل خشتی ایستاده بودم...آنی فکرم رفت به پل­هایی که ازشان عبور کرده ام... بیشتر یاد پل­های عابرپیاده­ی روی بزرگراه­ها و خیابان­های تهران افتادم....و از بین آن­ها بیشتر یاد پل پایین دانشکده­ی فنی، پل روی بزرگراه جلال آل احمد. همان که روبه­روی دانشکده­ی مدیریت است. و صبح­ها از روی آن از یک سمت بزرگراه می­روم آن طرفش و بعد از در پشتی دانشکده­ی فنی می­روم تو...به این فکر کردم که هر وقت آدم از روی یک پل عابر پیاده رد می­شود و به پایین پایش نگاه می­کند دلش می­خواهد یک چیزی بیندازد آن پایین. حالا این چیز می­تواند موبایلش باشد، یا کیف پر از کتابش یا حتی خودش. آدم هوس می­کند که خودش را از روی پل بیندازد پایین و از شر همه­ی رنج­ها و خوشی­های زندگی خلاص شود...ولی روی پل خشتی که ایستاده­بودم اصلن شهوت انداختن نداشتم. به این فکر کردم که شاید خاصیت پل­های قدیمی این است. این که اصلن شهوت انداختن را به دل آدم نمی اندازند، چون که آن­ها برای وصل کردن ساخته شده­اند، نی برای مدرنیسم و نی برای نجات جان آدم­هایی که جان­شان برای­شان ارزشی ندارد...

پیرمرد دوچرخه­سواری از پشت سرم عبور کرد و برای پیرمردی که داشت از کنارم عبور می­کرد زنگ زد. از منظره­ی رودخانه­ی گندیده خسته شدم و از روی پل رد شدم به آن طرف، به طرف خیابان. بین یک دوراهی قرار گرفتم. دو خیابان آن­جا بودند که میدانکی مثل یک پین آن­ها را با زاویه­ی شصت -هفتاد درجه به هم وصل کرده بود: خیابانی که به سمت چپ می­رفت و خیابانی که به سمت راست می­رفت. و من هم در خیابان­چه­ای بودم که به سمت پل خشتی می­رفت. اسم محله­ی حیابان سمت راست را می­دانستم: پردسر. به فارسی می­شود سرِ پل. شلوغ بود. بازار میوه و تره­بار سمت راستش بود و ماشین­های توی خیابان به کندی حرکت می­کردند. خیابان سمت چپ خلوت بود و ماشین­ها از خیابان سمت راست به میدانک و بعد خیابان سمت چپ که می­رسیدند گازش را می­گرفتند گوله می­کردند. ردیف پرتقال­فروش­ها، سیب­فروش­ها، گوجه­وخیارفروش­ها. دکه­هایی چوبی که سقف­شان پلاستیک سفید بود و این سقف با بند به درخت­های روبه­رو و نرده­های پنجره­ی خانه­ی پشت مغازه بسته شده­بود تا اسمش سقف باشد: سقف­های نایلونی. از این دکه­ها در طول خیابان زیاد بودند، آنقدر که می­شد اسم­شان را مغازه گذاشت. همان­طور دست­هام تو جیب­های شلوارم بود و رد می­شدم. با دقت هم نگاه می­کردم. ولی نگاهم در همان حد نگاه یک عابر بود.

فروشنده­هایی که مشتری نداشتند، با صدای بلند با لهجه­ی گیلکی و با بادی که به گلوی­شان انداخته بودند از جنس­شان تعریف می­کردند: "پرتَقال...پرتَقال...تازَه­پرتَقال...سه کیلو هَزار."

پیاده­رو شلوغ بود. زن­ها و مردهای خریدار.گلابی چینی­های ریخته­شده در یک مجمر جلوی یک مغازه...یک قهوه­خانه که برخلاف قهوه­خانه­های تهران ازش بوی قلیان بیرون نمی­زد. این طرف، توی پیاده­رو مرغ و خروس­هایی که پاهاشان به درخت بسته شده بود و آماده­ی فروش بودند....ماهی­های دودی روی روزنامه­ای برکف پیاده-رو....ماهی­های فلس­دار نقره­ای که فروشنده­اش دائم از سطل کنار دستش روی آن­ها آب می­ریخت....جوجه­اردکهای ناز توی یک جعبه­ی خالی میوه، کنار پیاده­رو...سیر، پیاز، برگ سیر، سبزی...دانه­های گیاهان مختلف...یک مغازه­ی خشکشویی که بخارش را ول می­داد توی پیاده­رو و جمعیت هرچندلحظه یک بار از میان دودومه عبورومرور می­کرد...

آره،.. به همه چیز نگاه می­کردم و نگاهم فقط در حد نگاه یک عابر بود. از خودم بدم آمد که نگاهم در حد یک عابر است و شاید بهتر است یعنی کامل­تر است بگویم یک غریبه­ی عابر. در میان همه­ی مردها و زن­ها و پسرها و دخترهای آن شهر که به زبان گیلکی با هم حرف می­زدند و چاق­سلامتی می­کردند و چانه می­زدند گم شده بودم. نمی­دانستم نمی­فهمیدم الان این گم­شدن خوب است یا بد. اما حس می­کردم طرز قدم­زدن­م طوری است که انگار می­خواهم از این پیاده­رو، از این خیابان، از این مردم بروم؛ انگار هدفم جای دیگری است و من به­شدت عطشناک رسیدن به آن هدفم.

مثل همیشه تند قدم برمی­داشتم، تند راه می­رفتم. دست خودم نیست. تند راه می­روم. نمی­توانم آهسته آهسته راه بروم. اصلن تو فرهنگ لغات من آهسته بودن، آهسته رفتن  یکی از معادل­های لاس­زدن است. و به خاطر همین تندراه­رفتنم این­طور فکر می­کردم که دارم به سمت آن هدف می­روم. انگار دارم از همه چیز به سمت آن هدف فرار می­کنم.

 دقت کردم دیدم تو همه­ی راه­رفتن­هام این­طور بوده­ام. توی خیابان­های تهران هم که راه می­روم انگار دارم فرار می­کنم. بعد یک کم دیگر همان­طور که داشتم از جلوی یک مغازه­ی صوتی تصویری رد می­شدم فکر کردم دیدم تو همه­ی مکان­هایی که قرار گرفته­ام این­طور بوده­ام. توی دبیرستان، توی پیش­دانشگاهی، و حالا حتی توی دانشگاه، خانه­ی خودمان، خانه­ی فامیل­ها، خانه­ی دوستان و هرمکانی که بوده­ام. انگار ملجئی برای من وجود ندارد... اما آزاردهنده این بود: کجا می­خواهی بروی؟ هان؟ کجا می­خواهی بروی؟ و همین سوال بود که حالم را از خودم به­هم می­زد...از خودم بدم آمد که نگاهم در حد یک عابر است. چرا جزئی از همین­ها نمی­شوم؟...

به آخرهای خیابان رسیده بودم. به آن ردیف مغازه­ها که درشان چوبی بود و مغازه اسم خوبی برای توصیف­شان نبود."حجره". حجره کلمه­ی قشنگ­تری برای توصیف­شان بود. از خودم می­پرسیدم: چرا بلد نیستم جزئی از این خیابان، جزئی از پیاده­روش، جزئی از مردم­ش بشوم؟ چرا فقط ازش عبور کردم؟چرا توش نماندم؟ چرا توش جاودانه نشدم؟

مردک، کجا می­خواهی بروی؟

و تنها چیزی که می­توانستم به خودم بگویم این بود: باید بروم...

%%%

 

چهارگوشه­ی میدان مهم بودند. یک سمت مسجدجامع لاهیجان بود. سمت دیگر حمام گلشن. حمام تاریخی گلشن. تابه­حال توش نرفته بودم. هرچه­قدر هم خوانده بودم که معماری داخلش بسیار دیدنی است نتوانسته بودم خودم را قانع به رفتن کنم. من و حمام عمومی؟! آره... حمام گلشن یک اثر تاریخی لاهیجان به شمار می­رفت ولی هیچ توریستی توش نمی­رفت. فقط آن­هایی سعادت دیدار این حمام را پیدا می­کردند که حمام نداشتند...یادم آمد که این حمام پیش­روی بیشری در خیابان داشت و یک کنجش یک گوشه­ی میدان بود. ولی الان آن کنج دیگر نیست، همین­جایی که ماشین­ها راحت می­پیچند می­روند. به شک افتادم که آیا هنوز هم اجاق این حمام روشن است؟ هنوز هم گالش­های لاهیجان برای حمام می­آیند این­جا؟بعد به این فکر کردم که چه­قدر باحال می­شد اگر به خاطر دیدن حمام، رنج حمام عمومی رفتن را به جان خرید. یعنی برای دیدن زیبایی آن مکان بهایی بیش از پول نقد پرداخت. برای دیدن زیبایی معماری­اش دست به یک تجربه هم زد. چه­قدر حمام جالبی است چون­که زیبایی­اش را به سوسول­های مشتاق(خودم؟)نشان نمی­دهد... شاید اگر پایه­ای پیدا می­کردم می­رفتم، دست به این تجربه هم می­زدم، شاید... ولی آیا دیگر در این حمام باز هست؟ نکردم از کسی بپرسم.رد شدم از خیابان رفتم آن طرف. آن روبه­رو مسجد چهارپادشاهان بود و آن طرف هم بالای مغازه­ی نبش کته­پزی سلیمی. از خودم پرسیدم چندتا از این توریستها و مسافرها می­آیند کته­پزی سلیمی غذای محلی بخورند؟ واقعن چندتاشان؟ بعد به رستوران بوف تو پایین شیطان­کوه فکر کردم، با آن میزوصندلی­های مدرنش که هیچ چیزی از فست فودهای تاپ تهران کم نداشت...کته­پزی سلیمی!

%%%

 

لاهیجان شهر دختران فروشنده است...

 

 

 

و دیگران...

 

 

 

پس­نوشت:این نوشته­های ناتمام امانم را بریده­اند...خداااا، چرا همیشه نصف حرف­هام ناگفته می­مانند؟!!...این نوشته­های ناتمام...

 

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۸۸ ، ۰۵:۵۰
پیمان ..

آن روز(۱۳ اسفند) وقتی وارد تالار شد همه­مان فریاد برآوردیم: "درود بر میرحسین." او میان عکاس­ها و بادیگاردهاش گم بود و پنهان. لحظه­ای از میان آن­ها سربرآورد و به بالا به ما که خروشان درودش می­فرستادیم نگاه کرد. نگاه­ش هم خوشحال بود و هم نگران و البته آن روز برای ما سوال­برانگیز که آیا می­آید.

 فریادهای "درود بر میرحسین" ما مثل مجسمه­ی ژانوس که خودش بعدن توی سخنرانی­اش گفت دو وجهی بود. فریادهامان هم فغان بود و هم امید.

برای لحظه­ای خودم را جای صاحب آن نگاه نگران گذاشتم. این همه جوان که هرکدام­شان نماد و نماینده­ای از هر کجای ایران­اند به فغان آمده باشند و امیدشان دست­آویزشان فقط به تو باشد و... لرزم گرفت. به خودم گفتم، هنوز هم می­گویم: چه­قدر سخت است میرحسین بودن...چه­قدر سخت است افسانه­ی 1360 بودن...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۸۸ ، ۱۳:۲۵
پیمان ..

بی­اعتنا بودیم. به دسته­ی پسرهایی که ایستاده بودند آن­جا، دسته­ی دخترانی که داشتند رد می­شدند، زن و مردی که دست در دست هم زیر دالان سبز درختان گام برمی­داشتند، به همه­ی این­ها بی­اعتنا بودیم. انگار که از پس همه­ی صداها و هیاهوی آدم­ها و طبیعت­ سکوت را حس می­کردیم. یک سکوت ممتد. قدم­زنان رفتیم پشت ساختمان. آن­جا که درختان سبز سکوت را درک­شدنی­تر می­کردند. و روی دو تا صندلی دسته­دار امتحانات نشستیم و او حرف زد من حرف زدم و دیدیم که هردومان رفتنی هستیم. هردومان باز هم فرار خواهیم کرد، فقط این بار، صندلی­هایی که روی­شان نشسته بودیم موازی و کنار هم نبودند...او بزرگ بود و بزرگی­اش من را راسخ می­کرد...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۸۸ ، ۱۹:۳۰
پیمان ..

چند خط آخر را خواندم:" از دور یدک کشی سوت کشید، آژیرش از پل گذشت، طاق به طاق، از بند و از پل دیگر هم گذشت و دور شد، دور دور... همه­ی قایق­های روی رود را صدا می­زد، همه را، تمام شهر را، آسمان و زمین و ما را، همه را با خودش می­برد، رود سن را هم همین طور، همه را می­برد تا دیگر هیچ کس حرف­شان را هم نزند." و بعد کتاب را بستم. جلد کثیف و چسب­کاری­شده­اش را بوسیدم و مات و مبهوت ماندم...

هنوز هم نمی­دانم دقیقن چه بگویم. "سفر به انتهای شب" شاه­کار بود. تمام پانصدوسی­وچهار صفحه­اش را خط به خط خواندم و خیلی جاهاش نفسم بند آمد. کتابی بود که به سال­های عمرم اضافه کرد. پیرترم کرد. اما این پیرشدن اصلن پوچ و بیهوده نبود.

من آدم خودخواهی هستم. اگر از کتابی خیلی خوشم بیاید دوست ندارم هر کس و ناکسی آن را بخواند. یک جور غیرت نسبت به آن پیدا می­کنم.

اگر از کتابی خوشم بیاید هرگز آن را به هرکسی پیشنهاد نمی­کنم. مثلن نمی­گویم فلان کتاب خوب است بخوانش، و طرف بعد از مدتی بیاید به من بگوید آره کتاب خوبی بود یا اصلن سراغ کتاب نرود و پیشنهاد به این ماه­ی من را وقعی ننهد... "کتاب خوبی بود" از زبان آن طرف، با یک لحن معمولی، برای کتابی که من خیلی خوشم آمده یک جور فحش است، برای من یک جور متلک است.

 دوست هم ندارم با زیاد حرف زدن راجع به آن کتاب معمولی­اش کنم...

 و "سفربه­انتهای­شب" از آن کتاب­هاست که عمرن اگر به هر کسی پیشنهاد کنم. همان طور که "دلقک به دلقک نمی­خندد" را به هر کسی پیشنهاد نمی­کنم. و اصلن هم  دوست ندارم درمورد آن زیاد صحبت کنم.

"عقاید یک دلقک" کتاب خواندنی­ای است. به شدت جذاب و تاثیرگذار. اما خواندن "عقاید یک دلقک" من را خیلی دمغ کرد. یعنی یک جور منفعلم کرد. سر هیچ و پوچ من را به پوچی رساند. یک جور بی­اعتمادبه­نفسی هم القا می­کرد. اما به نظر من "عقایدیک دلقک" انگشت کوچکه­ی"سفربه­انتهای­شب" هم نمی­شود. "سقوط"ی را که "هاینریش بل" به آن پرداخته، سلین هم پرداخته. اما بل آن را پایدار نشان داده درحالی­که سلین فقط در صفحاتی از رمان­ش به آن پرداخته، به همان درخشانی اثر بل و از آن رد شده گذشته رفته. "سفر به انتهای شب" را که می­خواندم دل و جرئت پیدا می­کردم. دل و جرئتی را که این کتاب به من می­داد فقط در نوجوانی قصه­های دانیال دلفام می­توانست به من بدهد. و نفرتی که توی سطرسطر این کتاب خوابیده بود فوق  العاده بود...

تابستان پارسال "مرگ قسطی" سلین را خوانده­بودم. "مرگ قسطی" چنگی به دلم نزد. دویست صفحه­ی آخرش را یادم است به زور خواندم. حوصله­ام از دست­ش سر رفت. البته شاید به ترجمه هم ربط دارد. ترجمه­ی "فرهاد غبرایی" از سفربه انتهای شب صفحه به صفحه که جلوتر می­رفتم دلچسب­تر می­شد. ولی ترجمه­ی مهدی سحابی...

یک چیزی که می­خواهم بگویم در مورد شغل اصلی سلین است. او یک پزشک بود. تا آخر عمرش هم حرفه­ی اولش پزشکی بود. می­خواهم بگوید آدم باسوادی بود. آدمی بود که از علم و دانش بهره داشت، حالی­ش می­شد. بعد می­خواهم بگویم که از آن دست نویسنده­ها و هنرمندهای ایرانی که می­گویند ما ریاضی­ و علوم نمی­فهمیدیم و نمی­فهمیم و عوضش از ادبیات و هنر خیلی چیز سردرمی­آریم و به کودن­بودن­شان در ریاضیات و علوم و دانش­های فنی افتخار می­کنند متنفرم. آخر کودن بودن افتخار دارد؟ آن­قدر به این کودن­بودن­شان افتخار می­کنند و آن را تبلیغ کرده­اند که همه فکر می­کنند مثلن ریاضیات و ادبیات دو قطب مخالف هم­­اند...کلن نویسنده­ای که تنها دانشش ادبیات باشد به نظر من نویسنده نیست. حالا بعضی­هاشان که دیگر شاه­کارند؛با یک هیجانی از عدم قطعیت و نسبی­گرایی در ادبیات مدرن حرف می­زنند که بیا و ببین. درحالی­که اصلن نمی­دانند مثلن عدم قطعیت از کجا وارد تئوری­های ادبیات شده... تو روح­تان، ای کودن­ها!

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۸۸ ، ۲۰:۲۸
پیمان ..

پیش نوشت:   آه، اشیاء. وقتی حالم از خودم به هم می­خورد، وقتی دیگران فقط دیگران­ند، فقط اشیاء می­مانند و سازوکارشان و قوانین­شان...وقتی احساس غالبم درباب پیرامونم گنگی­ست (انگار که عینکم را از روی چشم­های ضعیفم بردارم و بی­عینک به اطرافم نگاه کنم و همه چیز را تار ببینم و حس گنگی کنم) فقط سازوکار واضح و روشن اشیاء کمی امیدبخش می­شود!

گیربکس 

تا به حال پشت فرمان ماشین نشسته اید؟ پیش دست راننده چطور؟ همیشه اولین سوالی که برای بچه ها در این موقعیت پیش می آید این است که چرا راننده مجبور است مدام دنده عوض کند؟ چرا نمی شود فقط با بیشتر گاز دادن، تندتر رفت؟
ممکن است از خودتان بپرسید وقتی در دنده عوض کردن اشتباه می کنید، آیا دنده ها خرد می شوند یا اینکه وقتی کلاچ را زود رها می کنید یا دیر کلاچ می گیرید، سر و صدایی که می شنوید از کجا می آید. آیا ممکن است در اثر رانندگی اشتباه، دنده ها خراب شوند؟
می توانید پاسخ همه این سوال ها را خودتان پیدا کنید. فقط کافی است کمی همت و حوصله به خرج دهید.

دنده چه کار می کند؟

ماشین ها دنده می خواهند چون دور موتور آنها نباید از حد معینی بالاتر رود. اگر دقت کرده باشید در کنار سرعت سنج ماشین ها عقربه دیگری وجود دارد که دور موتور را نشان می دهد. در قسمت انتهایی این عقربه ناحیه ای وجود دارد که با رنگ قرمز مشخص شده است. اگر موتور ماشین مدتی در این محدوده کار کند، از کار می افتد. اگر سرعت کار موتور از حد معینی تجاوز کند حتی ممکن است باعث انفجار آن شود.
علاوه بر این، بیشترین توان و گشتاور موتور در یک محدوده خاص از دور موتور به دست می آید و هرچه از این محدوده دور شویم، توان موتور افت می کند. کاری که دنده می کند اینست که بدون تغییر دور موتور، امکان رسیدن به سرعت های مختلف را فراهم می نماید. با دنده عوض کردن موتور را در بهترین وضعیت خود حفظ می کنید، اما در عین حال می توانید در سرعت های مختلف برانید.
دنده از یک طرف توسط کلاچ به موتور وصل می شود و از طرف دیگر با یک محور به دیفرانسیل متصل است. حرکت از موتور می آید، سرعت و قدرت آن در دنده تنظیم میشود و توسط محور و دیفرانسیل به چرخ ها منتقل می شود. در یک ماشین پنج دنده معمولی، پنج جفت چرخ دنده با نسبت های مختلف وجود دارد که پنج سرعت مختلف را در خروجی ایجاد می کنند.

یک دنده ساده

برای اینکه با نحوه کار دنده ماشین آشنا شوید، در این شکل، جعبه دنده یک ماشین فرضی نشان داده شده است که بسیار ساده است و فقط دو دنده دارد. فرض کرده ایم دنده ماشین خلاص است، یعنی هیچ نیرویی از موتور به چرخ ها منتقل نمی شود. بیایید با هم نگاهی به قسمت های مختلف شکل بیندازیم تا وظیفه هر یک را برای شما شرح دهیم:

محور سبز رنگ به کلاچ متصل است. این محور و چرخ دنده سبز با هم کار می کنند. کلاچ ابزاری است که انتقال نیروی موتور به جعبه دنده را کنترل می کند. وقتی پایتان را روی کلاچ فشار می دهید، ارتباط موتور و جعبه دنده قطع می شود؛ پس موتور می تواند کار کند در حالیکه ماشین ثابت است. اگر پدال را رها کنید، محور سبز به موتور متصل می شود و چرخ دنده سبز رنگ با همان سرعت موتور شروع به چرخش می کنند.
• محور قرمز و چرخ دنده های قرمز رنگ، "محور کمکی" نامیده می شود. کل این مجموعه به هم متصل است، پس تمام چرخ دنده های روی آن با هم حرکت می کنند. محور سبز و محور قرمز توسط دو چرخ دنده مستقیما به هم متصل اند و اگر محور سبز حرکت کند، محور قرمز نیز می چرخد؛ به این ترتیب هر وقت که پای شما روی کلاچ نباشد، قدرت از موتور به محور کمکی می رسد.
• محور زرد یک محور دندانه دار است که محور محرک را می چرخاند. محور محرک نیز از طریق دیفرانسیل به چرخ های ماشین متصل می شود و آنها را به حرکت در می آورد. هر زمان که چرخ های ماشین بچرخند، محور زرد هم در حال چرخش است.
• چرخ دنده های آبی روی بلبرینگ قرار گرفته اند، پس می توانند مستقل از محور زرد بچرخند. اگر موتور خاموش باشد ولی ماشین حرکت کند، محور زرد می تواند در درون این چرخ دنده ها بچرخد، درحالیکه چرخ دنده های آبی و محور کمکی بی حرکت هستند.
• وظیفه حلقه این است که یکی از دو چرخ دنده آبی را به محور زرد خروجی متصل کند. حلقه از طریق تعدادی برجستگی خار مانند به محور زرد متصل می شود و آن را می چرخاند. حلقه می تواند به چپ و راست حرکت کند تا با یکی از دو محور آبی رنگ درگیر شود. روی حلقه برآمدگی هایی است که با سوراخ هایی که روی دو چرخ دنده تعبیه شده است، جفت می شود.( این برآمدگیها را به خاطر بسپارید، چون جواب بعضی از سوالهایتان به آن مربوط می شود. )
حالا که نحوه کار هر یک از این قسمت ها را فهمیدید، فرض می کنیم که ماشین با دنده یک حرکت کند. همان طور که در شکل زیر می بینید وقتی با دنده یک جلو می روید، حلقه به چرخ دنده آبی سمت راست می چسبد.

محور سبز که به موتور متصل است محور کمکی را می چرخاند. هردو چرخ دنده آبی شروع به حرکت می کنند، اما چون حلقه به چرخ دنده سمت راست متصل است، محور زرد با سرعتی برابر آن حرکت می کند. چرخ دنده آبی سمت چپ هم روی بلبرینگ خود هرز می چرخد. 

اگر حلقه بین دو دنده باشد می گوییم دنده خلاص است. هر دو چرخ دنده آبی روی بلبرینگ های خود می چرخند اما محور زرد ثابت است. دنده واقعی کمی پیچیده تر از مثال ساده ماست.
دنده واقعی

بیشتر ماشین های امروزی پنج دنده هستند. اگر می توانستید داخل جعبه دنده آنها را ببینید با چیزی شبیه این شکل مواجه می شدید.

سه اهرم وجود دارند که با سه میله به دسته دنده وصل می شوند. اگر از بالا به دنده نگاه کنید ظاهری شبیه به شکل بعد دارد. اگر دقت کنید می بینید که دنده ها دو تا دو تا در کنار هم قرار گرفته اند. دو دنده ای که در کنار هم هستند، به یک اهرم متصل می شوند. توجه کنید که وقتی می خواهید از دنده یک به دنده سه بروید، مجبورید که از یک نقطه میانی عبور کنید. وقتی از این نقطه رد می شوید در واقع یکی از اهرم ها از کار می افتد و اهرم دیگر جایگزین آن می شود(انگار دنده را یک بار خلاص کنید و بعد به دنده مورد نظر بروید). می توانید ببینید که وقتی دسته دنده را به چپ و راست حرکت می دهید اهرمهای مختلف و در نتیجه حلقه های متفاوتی را انتخاب می کنید. وقتی که دنده را جلو یا عقب می برید، حلقه به یکی از چرخ دنده ها می چسبد و با آن حرکت می کند.

دنده عقب

برای دنده عقب، یک چرخ دنده کوچک اضافه شده است. این چرخ دنده نقش خاصی ندارد و فقط جهت حرکت را عوض می کند. این چرخ دنده را "چرخ دلاله" می نامند. دنده عقب که در شکل کناری با رنگ آبی نشان داده شده است، همیشه در جهت مخالف تمام چرخ دنده های آبی رنگ دیگر می چرخد. بنابراین وقتی ماشین در حال حرکت رو به جلو است، نمی توانید ناگهان با دنده عقب حرکت کنید؛ چون برآمدگی های روی حلقه با سوراخ های روی چرخ دنده، درگیر نمی شوند.

همگام ساز، قطعه ای کوچک با کارایی بالا

در دنده بسیاری از ماشین های مدرن، قطعه ای بنام همگام ساز (Synchronizer) وجود دارد. دنده ای که در شکل نشان داده شده بود، فاقد همگام ساز بود. اگر بخواهید از این دنده در یک ماشین واقعی استفاده کنید، برای دنده عوض کردن باید دو بار کلاچ بگیرید. تمام ماشین های قدیمی همین طور بودند. هنوز هم تعدادی از ماشین های مسابقه ای با این سیستم کار می کنند.

 فکر می کنید چرا باید دوبار کلاچ بگیرید؟

بار اول که کلاچ می گیرید، ارتباط موتور با جعبه دنده قطع می شود. پس فشار از روی برآمدگی های روی حلقه برداشته می شود تا شما بتوانید حلقه را به حالت خلاص منتقل کنید. بعد کلاچ را رها می کنید و موتور را به سرعت مناسب می رسانید. منظور از سرعت مناسب، دور موتوری است که با دنده بعدی تناسب دارد. یعنی کاری می کنید که برآمدگی های روی حلقه و چرخ دنده ای که مربوط به دنده بعدی است با سرعت یکسانی بچرخند تا برآمدگی های روی حلقه بتواند در چرخ دنده جفت شود. حالا مجبورید یک بار دیگر کلاچ را فشار دهید تا حلقه و دنده جدید با هم درگیر شوند.
همگام ساز این امکان را ایجاد می کند که حلقه و دنده، قبل از جفت شدن برآمدگی های روی حلقه، با هم تماس برقرار کنند. بنابراین حلقه و دنده می توانند قبل از اینکه چرخ دنده با برآمدگی های روی حلقه درگیر شود، سرعتشان را با هم وفق دهند. به شکل روبرو دقت کنید.
مخروطِ روی چرخ دنده آبی رنگ، در حفره مخروطی حلقه قرار می گیرد و اصطکاک آن با حلقه باعث همگام شدن حرکت حلقه و دنده می شود. سپس بخش بیرونی حلقه طوری می لغزد که برآمدگی های روی حلقه بتواند با دنده درگیر شود.
هر کمپانی شیوه و ایده های خاص خود را برای ساختن دنده به کار می برد، اما اساس کار تمام آنها همان چیزی است که خواندید. حالا چند نکته به شما می گوییم که به احتمال زیاد جواب سوال هایی است که پیش از خواندن این مطلب در ذهن شما وجود داشت:
• وقتی در تعویض دنده اشتباه می کنید، سر و صدای عجیبی که می شنوید صدای خرد شدن چرخ دنده های جعبه دنده نیست. همانطور که در تمام شکل های قبلی دیدید، تمام چرخ دنده های جعبه دنده همیشه در حال چرخش اند. صدا مربوط به برآمدگی های روی حلقه است که می خواهند درون سوراخ های یکی از دنده ها قرار گیرند، اما به دلیل بی دقتی شما نمی توانند این کار را انجام دهند.
• حالا می توانید بفهمید که چطور یک حرکت خطی کوچک دسته دنده باعث تعویض دنده می شود. دسته دنده، میله ای را جابجا می کند که به اهرم متصل است. اهرم نیز حلقه روی محور زرد رنگ را جابجا می کند تا آن را به یکی از دو چرخ دنده بچسباند.

برداشت از سایت ودا

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۸۸ ، ۰۵:۳۸
پیمان ..

 

 

حس می­کنم آن­قدر که باید تشنه نیستم... عطش ندارم... عطش چشیدن، دویدن، شتافتن، فرار کردن، رهاشدن... عطش لمس­کردن چیزهایی که در دوقدمی­ام هستند و عطش لمس­کردن چیزهایی که سالیان نوری زیادی از من فاصله دارند... عطش دانستن و اندوختن و عطش رفتن... حس می­کنم اصلن عطش ندارم...برای این چیزها له­له نمی­زنم تا تمام سلول­های وجودم بشوند تیری روان به سوی آن چیزها... انگاری سلول­های وجودم از بی­عطشی من به طرز غمناکی عاطل و باطل و بی­هدف شده­اند... و این بی­عطشی خیلی رنجم می­دهد،عذابم می­دهد...

 

 

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۸۸ ، ۲۰:۰۱
پیمان ..

باید امشب بروم.

باید امشب چمدانی را

که به اندازه­ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست

رو به آن وسعت بی­واژه که همواره مرا می­خواند...

پس نوشت: تابلوی "جاده باریک می شود" فوق العاده است! برایم مفهومی بسیار پیدا کرده...۸۸سال جاده باریک می شود است...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ اسفند ۸۷ ، ۲۰:۵۲
پیمان ..

بعضی چیزهای کوچک، خیلی کوچک هستند که به طرز دردناکی قسمت­هایی از روحم را چروک می­کنند. و آن دختر جز همین چیزهای بیش از حد کوچک بود...نمی­دانم چرا این چیزهای کوچک روحم را چروک می­کنند...عاقلانه­اش شاید طرز حرف زدن­ش با من و لحن کارفرمامآبانه­اش باید ناراحتم می­کرد، لحنی که پدرم هم با آن با من حرف نمی­زد و او وقتی داشت با آن لحن با من حرف می­زد حس می­کردم می­خواهد سلطه­اش بر من را نشانم بدهد. اما من از آن لحن هیچ ناراحت نشدم و با مهربانی چیزهایی را که می­خواست برایش گفتم...اما...

%%%

نگاهم را می­دوزم به پیاده­رو. چشم­هام را نمی­چرخانم. به جلوی پام نگاه می­کنم و می­روم، با گام­هایی شمرده. نگاهم را حرام هیچ کدام از زن­ها و دخترهای توی پیاده­رو نمی­کنم. فقط به زمین نگاه می­کنم و کمی خشنود می­شوم که هنوز می­توانم اندکی انسان باشم، کمی خشنود می­شوم که می­توانم لحظاتی مثل یک اردک نر که همواره  به دنبال ماده ها است نباشم. فقط اندکی خشنود می­شوم. آن قدر نیست که گره ابروهام را بشکافد و آن قدر نیست که غم را از رخسارم بزداید. دلم می­خواهد فحش بدهم. دلم می­خواهد بلندبلند فحش بدهم خوارٍ دنیا را .... اول از همه دلم می­خواهد به خودم فحش بدهم.... قهقهه­ی مستانه­ی چند دختر در گوش­ها و سرم می­پیچد. سرم را بلند نمی­کنم که نگاه­شان کنم. در خودم می­گویم:نگاهم را حرام هیچ کدام تان نخواهم کرد. و به خودم می­گویم: دیوث...دیوث... آن لحظه­ای که نباید نگاهت را حرام می­کردی کردی، حالا  که نگاهت ارزشی ندارد برای ما مومن شدی؟برای ما چشم­پاک شدی؟...اما این­ها نیست. خودم هم می­دانم. آنی لحظه­ای می­شوم که ایستاده­ام روبه­روی بردهای جلوی دانشکده­ی فنی و دارم اطلاعیه­ها را می­خوانم که سنگینی سایه­ی دختری را کمی آن طرف­تر حس می­کنم و محل نمی­گذارم سعی می­کنم متمرکز شوم روی نوشته­ها ولی این بار سنگینی نگاهش را هم حس می­کنم. کمی به من نزدیک­تر می­شود و بعد از چندلحظه... به او نگاه می­کنم. می­بینم داشته به من نگاه می­کرده. نگاهش که می­کنم لبخند می­زند و بعد تند از پله­ها می­رود پایین می­رود گورش را گم می­کند و من مات و مبهوت می­مانم حس می­کنم چیزی از وجودم را کنده است دزدیده است با خودش برده است...و بار دیگر حس می­کنم نگاهم به چه طرز غم­انگیزی حرام شده است...نگاهم را حرام هیچ کدام­تان نخواهم کرد...  بار دیگر این را در خودم می­گویم، نه به خاطر آن دختر،نه به خاطر پشیمانی از آن نگاه، بلکه به خاطر غم شدیدی که توی دل و گلو و عضله­های صورتم و ذهنم حس می­کنم. بلکه به خاطر فرسودگی. حالا که دارم به Fمی­روم دلم می­خواهد قشنگ به Fبروم کامل به Fبروم. زجر بکشم،فرسوده شوم....

اصلن فکر نمی­کردم آن عکس 4*6توی صفحه موبایل حمید آن طور دمغم کند. یعنی اصلن عقلانی نیست که آن عکس کوچک که هیچ ظرافتی هم نداشت غمگینم کند. شاید فقط یک بهانه بود، شاید من از قبل دلم می­خواست که غمگین شوم،شاید...اما دیدن آن عکس کوچک بود که محزونم کرد، آن قدر که حال نداشته باشم سر کلاس فیزیک بنشینم و با حمید و ممد بقیه عکس ها را ببینیم و هرازگاهی به فیزیک هم گوش بدهم. آن قدر که با حمید و ممد دست بدهم بگویم خداحافظ و بزنم از کلاس بیرون گورم را گم کنم...عکس از کوه رفتن هفته­ی پیش بچه ها بود. همان که حال نداشتم بروم و دعا می­کردم کسی هم زنگ نزند بگوید بیا. و کسی هم زنگ نزد. عکس را حمید گرفته بود. در سراشیبی کوه و بچه­ها قطاری پشت سرهم قرار گرفته بودند،امین اول بود(صورتش افتاده بود) و بعد پسرهای دیگر...یک جوری پرسپکتیو شده بود عکسه، همه شادان و لبخندان بودند و صف پسرها سمت راست عکس بود و سمت چپ سنگ­های کوه افتاده بود و آن دختر... هنوز هم باورم نمی­آید آن دختر، نه عکس آن دختر غمگینم کند. او هم بود. گوشه­ی پایین سمت چپ عکس بود. نیمی از تنه­اش افتاده بود. خودش را خم کرده بود تا در چهارچوب کادر دوربین حمید بیفتد و لبخند می­زد و پاهاش معلوم نبود و همین. همین خم شدنش و لبخندزدنش غمگینم کرد...آن قدر که حالا نگاهم را بدوزم به پایین و شمرده و آرام گام بردارم و دلم تنگ شود برای تسبیح آبی­ام که هیچ­وقت دانش­گا نمی برم­ش... پیاده­رو خلوت شده است. دسته­ای گنجشک جلوتر از من روی زمین نشسته­اند به آن تُک می­زنند. بچه که بودم فکر می­کردم آدم­هایی که از کنار دسته­ی گنجشک­های نشسته بر پیاده­رو می­گذرند و گنجشک­ها به کار خودشان ادامه می­دهند و نمی­ترسند آن آدم­ها آدم­های خوبی­اند و در غیراین صورت آدم هایی بد...

آرام و شمرده گام برمی­دارم و به گنجشک­ها نزدیک می­شوم... می­ترسند و پر می­گیرند می­روند...

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۸۷ ، ۰۸:۱۹
پیمان ..

من برای آن ها یک توهین بزرگم...یه بیلاخ گنده...آن هم به دور از هر هیاهویی...

اما این کم است...می خواهم بی سروصدا وحشی بودنم را تو گوش هاشان فریاد بزنم....

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۸۷ ، ۲۰:۴۱
پیمان ..

همین طوری بود. در آن کلاس باز بود و تاریکی مرطوبش به راهروی روشن می ریخت. من و مجتبی و مهدی تند از راهرو می رفتیم به سمت سایت عمران. که بوی تاریکی را دیدیم و به سرعت ازش رد شدیم. مجتبی گفت: می رفتیم تو این کلاسه می نشستیم. گفتم: من هم دلم خواست. گفت: چرا وانستادی؟ گفتم: رفتیم دیگه. رفتیم تو سایت عمران و مجتبی از حسن خداحافظی کرد و بعد آمدیم بیرون. داشتیم از پله ها می رفتیم پایین که مجتبی گفت: نریم تو کلاسه؟ گفتم:آره.

من به خاطر تاریکی نگفتم. دلم از آن کلاس ها خوشش می آمد. میزهاشان چوبی و یک سره. نیمکت نیمکت نبودند، یک سره ردیفی نیمکت بودند و یک حس خوبی به من می دادند. رفتیم تو کلاسه. خواستم چراغ را روشن کنم که مجتبی گفت: تمام مزه ش به تاریکی شه. و راست هم می گفت. پس در را بستم و ما سه تا با تاریکی تنها شدیم. مجتبی آواز خواند. امشب رد سر شوری دارم خواند. آهنگ کیف انگلیسی خواند. و صدایش توی کلاس خالی و تاریک پژواک شد، قشنگ شد، من ساکت شدم و به دنیای خیالات رفتم. واقعن صدایش خیال آور بود. مهدی از خودش و ما تو تاریکی عکس انداخت. دلم می خواست مجتبی با آن صدای خوبش باز هم بخواند. اما او شعر حفظ نبود و این خیلی بد بود. صداش هنرمندانه بود. شاید تاریکی کلاس هنرمندانه اش کرده بود، شاید هم خلوتی اش. چون خیال آور بود می گویم هنرمندانه بود. شعرهایش که ته کشید سه تایی ته کلاس در سکوت نشستیم. خواست شعری را دوباره بخواند که در باز شد. مردی آمد تو ما را نگاه کرد. از خدماتی ها بود گمانم.

یک لحظه مات و مبهوت شد.

ما خندیدیم. او هم چراغ را روشن کرد و لبخندی زد. محفل عاشقانه و روحانی ما را برهم زد! تارکی کلاس را  ملکوتی کرده بود و با روشن شدن کلاس گریخت و کلاس شد حجمی محدود به چهار دیوار سفید، حجمی کوچک. و بعدش زدیم به چاک، گورمان را از کلاس گم کردیم بیرون....

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۸۷ ، ۲۱:۱۴
پیمان ..

داشتم به این فکر می کردم چرا حال ندارم چیزی را برای کسی تعریف کنم. شاید اگر حال داشتم حالا پدرم نمی خوابید که من بشوم راننده ی تنهای شب. شاید اگر حال داشتم فیلمی کتابی را براش تعریف کنم، حالا نمی ماندم با خودم، با شب خنک کویر و تاریکی و فرمان ماشین. شاید... پدرم خواب بود. فرمان ماشین توی دستم بود. پای راستم روی گاز، پای چپم کنار کلاچ، بی کار و علاف. اتوبان خلوت بود. کامل به صندلی تکیه داده بودم و همین جور داشتم برای خودم فکر می کردم. تنها صداهایی که توی گوشم بود صدای جریان هوا از پنجره ی باز و صدای نرم موتور بود. صدای موتور را دوست داشتم. صدای خوبی بود. همین. آن لحظه فقط صدای موتور را می شنیدم و به کلماتی برای توصیفش فکر نمی کردم. الان هم حال ندارم برای توصیف صدای نرم موتور کلمه پشت کلمه بیاورم. فقط می شنیدم. و به آینده فکر می کردم. "چه گهی می شم من؟"نگاهم بین آینه و کیلومتر شمار و جلوم سرگردان بود و فکرم توی آینده. هیچی تو ذهنم نبود. آینده حتی یک صفحه ی سفید هم نبود که بشود بر آن نقش و نگار کشید و رویا بافت. هرچه زور می زدم آینده چیزی باشد، نبود. هیچی نبود و من هرچه قدر زور می زدم که فکرم کمی برود جلوتر نمی رفت. بن بست بود. آینده=بن بست. و هیچ تصویری از آن نبود. نگاه کردم به تاریکی دوردست دشت و از بی تصویری از آینده رنج بردم. بعد به خون جوشان توی رگ هام فکر کردم و به جوانی... دلم خواست کسی صدایم بزند. صدایم بزند: پیمان...پیمان... به رادیو نگاه کردم. دلم خواست کسی از توی آن ندا دهد: پیمان...پیمان...به صندلی های عقب نگاه کردم. شاید کسی آن جا باشد. شاید مادرم آن جا باشد صدایم بزند. نبود. به جیب شلوارم دست زدم. شاید گوشی ام بلرزد به نشانه ی ندای پیمان. نه...نمی لرزید. حس کردم سکوتی مطلق دربرگرفته ست مرا. زل زده بودم به روبه روم. به آسفالت سیاه جاده و نوری که چراغ های ماشین روش می ریخت و به خط کشی های سفید. به این فکر می کردم که آینده وجود ندارد. آینده یعنی همین لحظه ی لعنتی ای که توش هستم. آینده یعنی همین لحظه ای که فرمان ماشین توی دستم است و زل زده ام به روبه روم. زل زده بودم به خط های سفید که از دو طرف ماشین رد می شدند و به آسفالت روشن شده از نور چراغ ها و تاریکی دوردست و فقط صدای نرم موتور را می شنیدم که با فشار پای من دورش زیاد می شد و داشت خوشم می آمد که دور موتور دارد کم کم زیاد می شود. حس می کردم در سکوتی مطلق غوطه ورم. بی هیچ کلمه ای و بی هیچ تصویری در ذهن. آسفالت سیاه... خط های سفید... صدای فزاینده ی دور موتور ماشین و... یک دفعه صدای بوق بوق آمد. بلند و تندتند. پدرم بیدار شد. رشته ی خیالاتم پاره شد. سکوت مطلق م شکسته شد...

به کیلومترشمار و سرعت سنج نگاه کردم و سرعتم را کم کردم....

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۸۷ ، ۲۰:۵۶
پیمان ..

من کتاب جدید پل استر را نخواهم خواند. کتاب«سفر در اتاق کتابت» را می گویم. نخواهم خواند. نخواهم خواند، نخواهم. «اتاق دربسته» را هم نخوانده ام. تصمیم گرفته ام آن را هم نخوانم.

چون این دو کتاب ، بسیار برام خیال انگیز شده اند. نگاهم را به اتاق مزخرف و فسقلی ام عوض کرده اند. تا پیش از شنیدن چاپ «سفر در اتاق کتابت» اصلن به اتاقم به عنوان سوژه ی یک نوشتار طولانی نگاه نکرده بودم. همیشه فکر می کردم اتاقی که حداقل یک سوم شبانه روزم را در آن می گذرانم(ولو در خواب) فقط در دو کلمه قابل خلاصه است: ساده و شلوغ. اما وقتی تو ستون معرفی کتاب "همشهری جوان" خلاصه ی سه خطی «سفر در اتاق کتابت» را خواندم و فهمیدم که کل 143ش در یک اتاق دربسته می گذرد نگاهم به اتاقم عوض شد. حس کردم این اتاق به تنهایی خودش یک رمان است. تمام کارها و فکرهایی که در این اتاق کرده ام، تمام خیالات و راه رفتن ها و رفت و برگشت بین دیوارهایش، تمام کتاب هایی که در آن خوانده ام و... چقدر این اتاق فسقلی که فکر می کردم بی بارترین لحظات زندگی م در آن سپری می شوند نوشتنی شده است...چقدر خیال ها و دروغ ها که می توانم درباره ی اتاقم ببافم و... همه ش هم به خاطر اسم کتاب پل استر و خلاصه ی سه خطی آن. مطمئنم اگر بنشینم و 143ش را بخوانم دیگر برام خیال آور نخواهد بود. دیگر حتی اتاقم هم برام نوشتنی نخواهد بود. مطمئنم.

«اردشیر رستمی» حکایت جالبی درمورد این تصمیم من دارد. آن را از کتاب «تلنگر» نقل قول می کنم:

"در باغ زیبای ملک، بادامی از زیر درخت پیدا کردم. چند روزی نگاهش داشتم. حتی لحظه هایی که همراه من نبود به آن فکر می کردم، در حالی که این جور تنقلات همیشه جایگاه ویژه ای در خانه ی ما دارند و هرگز کم نمی شوند. اما نمی دانم برای چه آن همه به ان دلبسته بودم، فکر می کردم با تمام بادام های جهان متفاوت است طعمش ویژه است.

تا این که روزی با اشتیاق و علاقه ای غیرقابل باور خلوت کردم و آن را شکستم ولی بادام پوک بود و تمام احساس های من از بین رفت.

تمام آن احساس ها و رویاهای باورنکردنی را ذهن من ساخته بود، بی آن که بدانم بادام خالی است. بادام یک گنج بسته بود که فقط بسته اش ارزش داشت."

حس می کنم آن دو کتاب پل استر هم فقط بسته شان ارزش دارد!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۸۷ ، ۲۰:۳۰
پیمان ..

وقتی آفتاب در پشت ساختمان های بلند در حال افول بود، جلوی ساختمان برق و مکانیک امیرکبیر، سلمان جمله ی درستی گفت. من گفتم: مخالفان و معترضین شکست مفتضحانه ای خوردند. و او گفت: خب اون ها به هدف شون رسیدن. می خواستن اعراضشون رو به خوبی نشون بدن که تونستن. الان اگر بری وبلاگ ها خواهی دید که چقدر در مورد همین شکست خورده ها مطلب نوشته اند و حماسه شان کرده اند.

%%%%%

شاهد یک جنگ کلاسیک بودم، بین مخالفان وبسیجیون. من و مهدی سر بزنگاه رسیده بودیم. آخرهای نماز جماعت بود که رسیدیم. جلوی دانشکده هوافضا و مسجد پر از صفوف نماز بود. ما از در "رشت" آمده بودیم تو و کسی هم به ما گیر ناده بود که شما دانشجوی دانشگاه امیرکبیر نیستید. روز تدفین شهدا تو دانشگاه تهران هم همین طور بود و در دانشگاه به روی هر کس و ناکسی باز بود. خب، طبیعتن اول مخالفین را دیدیم که جلوی سلف جمع بودند. برای خودشان شعار می دادند و ما اول گیج بودیم که این ها دارند رو به چه کسی شعار می دهند. جلوتر نمی رفتند. انگار منتظر بودند تا نماز تمام بشود. بین سلف تا دانشکده ی هوافضا بلوارکی بود که شروع درگیری ها از همین بلوارک بود. نماز که تمام شد، بلافاصله صفی از بسیجیون که بازوهای شان را به هم گره زده بودند در مقابل مخالفین شکل گرفت و کم کم توده ای از آدم ها پشت این صف تشکیل شد. کسی از آن صف اول با لحنی هشداردهنده به عقبی هایش می گفت: فعلن هل ندهید. آن طرفی ها دست های هم را گرفته بودند و بابلا آورده بودند و شعار می دادند:"توپ تانک بسیجی دیگر اثر ندارد". ما هم وسط بلوارک روی حوضک آن ایستاده بودیم، دقیقن بین دو گروه جنگجو. سرزمین بسیجیون فضای جلوی مسجد و دانشکده ی هوافضا و دانشکده ی شیمی بود. و مخالفان سعی می کردند آن ها را به عقب برانند، مراسم را به هم بزنند و نگذارند که شهیدی در دانشگاه امیرکبیر دفن شود. چند لحظه ی اول دو گروه در مقابل هم فقط گارد گرفته بودند  و زور می اوردند به هم. هنوز دوئل شروع نشده بود. به اصطلاح چند دقیقه ی اول به دندان قروچه می رفتند. و بعد زور آوردن شان بیشتر شد و سعی کردند همدیگر را بیشتر به عقب برانند و اصطکاک بیشتر شد و حادثه شروع شد و در یک لحظه انگار که دو صفحه ی زمین به هم لغزیده باشند آن دو گروه هم به هم لغزیدند و چندین نفر به این طرف و آن طرف پرت شدند و جلوی ما که پر از تماشاچی بود همه شان پرت شدند عقب و ما هم نزدیک بود بیفتیم توی حوضک. صدای شعارهای مخالفین بلندتر شد:"دانشجو می میرد ذلت نمی پذیرد" هو کشیدند و کمی عقب نشینی کردند. توده ی پشت بسیجیون انبوه تر می شد و زورشان بیشتر. در طرف دیگر بلوارک هم صفی از بسیجیون بازوبه بازو گره زده به چشم می خورد. از خودم می پرسیدم این ها الان در مقابل که گارد گرفته اند، مخالفین که آن طرف بلوارک ند. اما اشتباه می کردم. آره، قدرت بسیجی ها بیشتر بود و نیم ساعت بیشتر طول نکشید که مخالفین پرسروصدای شان را به انتهای بلوارک عقب راندند. ماشین آتش نشانیِ جلوی سلف روشن کرد گورش را گم کرد بیرون. چرایش  را نمی دانم. بین بسیجی ها بسیجی های دانشگاه تهران را می شناختم. دیده بودم شان. وقتی آن ها بودند مطمئنن امام صادقی ها هم بودند، مطمئنن از هرجای دیگری هم بودند. مخالفین هر بار که عقب نشینی می کردند و یا کتک می خوردند علیه بسیجی ها شعار می دادند:"وحشی، وحشی". به انتهای بلوارک که رسیدند سریع دویدند به آن طرف. و این جا من فایده ی گارد طرف دیگر بلوار را فهمیدم. درگیری شدید شد. بزن بزنی راه افتاد. مشت. لگد. سروصدا. آشوب. مخالفین کتک می خوردند سعی هم می کردند بزنند. من قدم بلند نبود، زیاد نمی دیدم کی کی را می زند، فقط می دیدم که همدیگر را می زنند و هو کشیده می شود و سعی می شود که صدای سخنرانی پناهیان خفه شود با این هو کشیدن ها. تو دانشگاه صدای پناهیان می پیچید. همه جا بلندگو کار گذاشته بودند. گونیایی بزرگ، از نوع مهندسی، از وسط جمعیت معترض به هوا بلند شد و فرود آمد رو سر یکی از بسیجی ها و تکه تکه شد. لنگه کفشی پرتاب شد سمت مخالفان؛ ولی بسیجی ها عقب نرفتند. مادر شهیدی چادر به سر یکی از پسرهای مخالف را به حرف گرفته بود که چرا این کارها را می کنید؟ این کارها را نکنید. و پسر هم دلایل ش را می گفت و مادر قانع نشد و با چشمانی اشک حدقه بسته رو برگرداند. گروهی از بسیجی ها آن طرف بلوارک(طرف سلف) جلوی مخالفین ایستاده بودند. گروهی دیگر هم این سر بلوارک(پشت مخالفین) ایستاده بودند. شهدا را آورده بودند جلوی سکوی سخنرانی گذاشته بودند و ما نفهمیده بودیم...

وبعد... بسیجی هایی  که پشت سر مخالفین بودند فریاد برآوردند:"الله اکبر، الله اکبر. خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست" فریاد برآوردند:"یا حسین" و همدیگر را هل دادند تا مخالفین را به جلو هل بدهند و بعد بسیجی هایی که آن جلو بودند مخالفان را به عقب هل دادند و راندند. وحشتناک و وحشیانه بود. محاصره ی کامل...حجم مخالفین لحظه به لحظه کمتر شد. پِرِس بسیجی ها انگار داشت آن ها را نابود می کرد. ولی جِرم که نابود نمی شود! تاختن بسیجی ها بر مخالفان ... گروه مخالفین لحظه به لحظه کوچک تر شد. بلندگوها فریاد می زدند "الصلاۀ الصلاۀ" و آن گروه اندک هم فرار کردند به سمت دانشکده ی کامپیوتر و آی تی...

%%%%

جلوی کامپیوتر و آی تی به معنای واقعی کلمه خرتوخر شد. باقی مانده ی مخالفین دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتند. یورش می بردند توی بسیجی ها و مشت و لگد بود که حواله شان می شد. چند دختر آن طرف روی پله ها ایستاده بودند و با صدای گرفته "یار دبستانی من" را می خواندند و شعار می دادند"مرگ بر دیکتاتور". و بسیجی ها خوشحال بودند از پیروزی شان. لب خندان بودند. نوحه می خواندند، یازهرا می گفتند، سینه می زدند شور می گرفتند می گفتند: حیدری ام، حیدری ام. و دادوفریاد مخالفین را خفه می کردند. برای این که زاویه ی دید را عوض کنیم، رفتیم به ساختمان فیزیک، طبقه ی سومش، کلاس نبش که درگیری ها را از بالا ببینیم. توی کلاس روی تخته وایت بورد نوشته شده بود:فیزیک حالت جامد تشکیل نمی شود. چند نفر قبل از ما آمده بودند کنار پنجره ها. دختر و پسر. رفتیم روی صندلی ای کنار پنجره ایستادیم. جلوی کلاس چند نفر میز استاد را کشانده بودند کنار پنجره و روی آن ایستاده بودند. آن میز دید بهتری را فراهم می کرد. ما هم رفتیم روی آن ایستادیم. میز در آستانه ی شکستن قرار گرفت و ما درهم شدن مخافین و بسیجیون را  نظاره کردیم، در هم شدن پسر و دختر را نظاره کردیم. بطری هایی که پرتاب می شدند، لنگه کفش هایی که پرتاب می شد... گه گاه یکی چیزی می پراند و کتک می خورد، یکی روی زمین ولو می شد و همه روی او می افتادند... پسری که از روی شانه هایش پایین را دید می زدم فیزیک می خواند، ورودی 86 بود(ولی خیلی بچه می زد)و تا هم رشته ای هاش را می دید می گفت: اِ اِ اِ اون ورودی هشتادوهفته ها. اون ورودی هشتادوچهاره ها....

بلبشو... بلبشو...

توی آن هیروویری یکدفعه مهدی گفت: صاد داشت تو رو نگاه می کرد.

گفتم:چی؟ صاد؟ کو؟

اشاره داد به پایین. صاد را دیدم. داشت با چند نفر دیگر بی اعتنا به درگیری ها اندکی آن سوتر حرف می زد. گفتم: عجب دنیای کوچیکی. صاد هم رشته ای ما تو تهران بود و اصلن گرایش سیاسی ای نداشت مثل من ناظر هم نبود و ما می دانستیم برای چی آمده...

محمدجواد جزینی قصه ای دارد که اسمش یادم نیست. در مورد یک دختروپسر عاشق هم است که درست شب هجدهم تیر سال81 جلوی دانشکده ی فنی زمان و محل قرارشان بود تا دیداری عاشقانه را رقم بزنند اما... . یک داستان عاشقانه با پس زمینه ای سیاسی. که فوق العاده بود. اما قصه ی صاد چیزی دیگر بود. فکرش را بکنید وسط درگیری های امیرکبیر با معشوقش قرار گذاشته باشد و از آن طرف معشوقش هم یکی از فعالان درگیری باشد...

%%%%

نشریه سحر وابسته به انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران در شماره ی دوم خود دلایل مخالفت با طرح دفن شهدا در دانشگاه ها را این طور برشمرده بود:

-          دانشگاه قبرستان نیست، بلکه محلی است برای علم آموزی. محل دفن شهید بهشت زهرا و محل های مقدس از پیش تعیین شده است. چرا که با دفن شهید در محل هایی چون دانشگاه ها(که بعضن رفتارهای متناقض و نامتناسب با شان شهید نیز درآن دیده می شود) حرمت شهادت لکه دار می گردد.

-          سابقه ای از این نوع اقدامات در سنت اسلامی ما وجود ندارد.

-          برخی می خواهند با ایجاد یادمان های شهدا در دانشگاه توجیهی برای حضور نیروهای خارج از دانشگاه و با نگاه های سیاسی خاص در محیط های دانشگاهی دست و پا کنند.

-          این کار بیش از آن که به نیت تکریم مقام شهید باشد تنها ابزاری است در دست گروهی که می خواهند در پشت نام شهید برای خود وجهه ای کسب نمایند.

آقای پناهیان در سخنرانی روز دوشنبه ی خود در دانشگاه امیرکبیر این جمله ها را گفت:

-          مزار شهدا قبرستان نیست بلکه محل زنده شدن است. مزار شهدا محل برآورده شدن حاجات بسیاری از دانشجویان و جوان‌هاست، دانشجویان، خلاقیت، شجاعت، بی‌تعلقی به دنیا و از بین بردن رذایل اخلاقی را در پای مزار شهدا کسب می‌کنند. دفن کردن شهدا در قبرستان اشتباهی بود که باید با ساختن جایگاه ویژه‌ای برای خاکسپاری آن‌ها جبران شود. نباید مزار شهدا را قبرستان نامید چرا که شهید مرده نیست و نباید او را با مردگان یکی دانست.چه بسا بسیاری از بزرگان علمی که بنا بر وصیتشان در دانشگاه‌ها به خاک سپرده شدند.

-          خداوند متعال پای هر عمل درست و با اخلاصی را با خون شهدا امضا می‌کند، بنابراین باید در کارهای فرهنگی اثری از خون شهدا باشد تا آن کار جاویدان بماند.

%%%%

تا آخرش نماندم که ببینم آخرش چه شد. حوصله ام از آن هم بلبشو سر رفت. وقتی از پشت مُشت های دانشکده ی فیزیک و از راه باریکه ی آن پشت در آمدیم، روی پله های توی حیاط یکی از آن آدم هایی که بد کتک خورده بود نشسته بود داشت پاهاش را می مالید و  سه چهار نفر کنارش نشسته بودند سیگار می کشیدند. 4-5 نفر هم داشتند با موبایل هاشان فیلم می گرفتند. یکی هم داشت با دوربین حرفه ای فیلم می گرفت...

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۸۷ ، ۱۸:۴۰
پیمان ..

دلم می خواهد دوباره «پاپیون» را ببینم. دلم می خواهد بارها و بارها پاپیون را ببینم، تا دوباره آزادی را بفهمم، تا دوباره رنج برای آزادی را بفمم. با مجتبی و حسن که داشتیم می رفتیم سمت سینما فنی نمی دانستیم داریم به دیدن چه شاهکاری می رویم. هیچ پیش زمینه ای از آن در ذهن نداشتیم. فقط می دانستیم داریم به دیدن فیلمی می رویم که اسمش پاپیون است و دوبله شده. مجتبی را از سر کلاس برنامه نویسی بیرون کشیده بودیم آورده بودیم...

پاپیون قصه ی یک عده مجرم محکوم به حبس ابد در گویان فرانسه(در شمال شرقی آمریکای جنوبی) است. از جمله ی این مجرمان استیو مک کویین است که به خاطر جرمی کوچک به اشتباه به حبس ابد محکوم شده و داستین هافمن که جرمش یک جعل اوراق گسترده در فرانسه است و به خاطر همین جعل اوراق حتی سر استیو مک کویین هم کلاه رفته. اما داستین هافمن مقدار زیادی پول همراه خودش دارد که برای فرار از گویان می تواند بسیار راهگشا باشد. استیو مک کویین هم حاضر می شود تا در برابر پولی که برای فرار از گویان لازم است، از جان داستین حفاظت کند؛ چون او پولی دارد که همه ی مجرم های دیگر تشنه ی آن پول برای آزادی اند و جان داستین در برابر آن پول برای شان ارزشی ندارد... استیو مک کویین تشنه ی آزادی است. وقتی به گویان می رسند او دو بار برای فرار اقدام می کند و هر دوبار هم ناکام می شود. پس از ناکامی اول او را به سلول انفرادی می اندازند. سلولی که طولش بیش از پنج قدم نیست و غذایش مزه ی گه می دهد و  توی سطل آبی که هر روز می دهند سوسک و حشره ولوله می کند... دلیل این که او را به سلول انداخته اند فقط فرار نیست. موقع فرار همراه با داستین یکی از مامورها به داستین گیر می دهد و او را تامرز کشتن می زند، آن وقت استیو خونش به جوش می آید و حال ماموره را جا می آورد، یک سطل آب جوش می ریزد سرش و دفرار. فراری ناکام. استیو ته رفاقت است. داستین با استفاده از پولش به نشانه ی قدردانی یک جورهایی هر روز به او یک نصف نارگیل می رساند. اما پس از مدتی رئیس زندان می فهمد و از استیو می خواهد که بگوید کار کی بوده. اما او نمی گوید. غذایش نصف می شود. شش ماه در تاریکی مطلق زندگی می کند. اما داستین را لو نمی دهد. سکانس های مربوط به سلول انفرادی فیلم پاپیون نهایت اراده و مقاومت را به نمایش می گذارد، حماسه ای ست از اراده و مقاومت. استیو مک کویین تشنه ی آزادی ست. برای آزادی، حاضر به هر رنج و محنتی می شود، حاضر می شود که دمخور جذامی ها شود، حاضر می شود که روی سینه ی رئیس سرخپوست ها پاپیون(پروانه) خالکوبی کند و... اما فرار او برای بار دوم هم ناکام می ماند. این بار او را آن قدر زندانی می کنند تا موهای سرش سفید شود و او پیر. و بعد می فرستندش به جزیره ای که فرار از آن ناممکن می نماید. جزیره ای که با زندان هیچ تفاوتی ندارد. جزیره ای که چند زندانی ِ توی آن به سبک انسان های اولیه زندگی می کنند.مثلن داستین فقط سرگرم کشاورزی و مرغ و خروس هاش است. یکی دیگر فقط به دنبال نارگیل جمع کردن است و... اما استیو پس از سال ها هنوز هم تشنه ی آزادی است و برای آزادی نقشه می کشد، فکر می کند... فرار از این جزیره... آزادی... و.... سکانس پایانی فیلم شاهکار است. همراه با موسیقی فوق العاده ی جری گلداسمیت. سکانسی که به کلمه ی «آزادی» تو ذهنم معنای دیگر و عمیق تر داد. آن جایی که استیو نارگیل ها را می کند توی یک کیسه و یک جور قایق، نه یک جور کلک از آن می سازد و می اندازدش به آب دریا و بعد خودش از آن ارتفاع زیاد جزیره توی آب می پرد و خودش را به کیسه می رساند و روی آب به سمت دوردست ها شنا می کند و فریاد می زند:«آهای حرومزاده ها... من هنوز زنده م...».

بعد از تمام شدن فیلم و تیتراژ، تمام ما دختر و پسرهای توی سالن میخکوب صندلی هامان شده بودیم. انگارنه انگار که صدوسی چهل دقیقه روی صندلی هامان نشسته ایم... و بعد که از کلینیک 16 آذر آمدیم بیرون واقعن آزادی را حس می کردم. آسمان سرخ شده از ابرهای باران دار را نگاه می کردم و زیرلب هی تکرار می کردم:آزادی... آزادی...

 

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۸۷ ، ۰۵:۳۶
پیمان ..

چرا باید زندگی کرد؟ پرسش سهل و ممتنعی است. ظاهر کار این است که پاسخ به این سوال آن قدر ساده و ممتنع است که نیازی به تلاش ندارد. انسان زنده است و به همین خاطر باید زندگی کند. اما کافی است در همان پیچ و خم های تاریک زندگی روزی روزگاری این پرسش سرسخت و لجوج گریبان تان را بگیرد که چرا باید زندگی کرد وچرا نباید به تیری یا تیغی از گرفتاری این مشغله صعب و پرخطر یعنی زندگی رهایی یافت. آن وقت همین امر بدیهی چنان پیش چشمان تان تیره و تار می شود که از هر امر مبهم و پرسش برانگیزی پیچیده  تر به نظر می آید. هرکدام از ما لحظاتی را در زندگی مان به خاطر می اوریم که در کشمکش و نزاع با این پرسش لعنتی زمین و زمان را به هم دوخته ایم تا دلیل و علتی برای زنده بودن مان پیدا کنیم. شاید بی راه نباشد اگر بگوییم بخش عظیمی از تلاش های فکری بشر در رهگذار این تاریخ بلند و فرسوده معطوف به حل معضلی بوده که این پرسش به ظاهر ساده آفریده است.

«ایمان» نخستین پاسخ بشری به این پرسش مردافکن بود. آن که به ایمانی زنده است و سازوکار جهان را به سوی غایتی لایتناهی می بیند ناخواسته معنای زندگی خود را یافته است. او می داند که هر سحر از چه رو از خواب برمی خیزد  و هر شام گاه چه سان به رویا فرو می غلتد. ایمان، راهنمای او به سوی یافتن پاسخ این پرسش است که چرا باید زندگی کرد. مومنان هرگز از خود نمی پرسند که چرا باید زندگی کرد. زندگی برای آنان فرازو فرود رفتاری موقت است در کاروانسرایی که رو به آینده دارد.  از این روست که اقامت گزیدن در این جهان به چشم آنان سپری کردن اوقاتی است در رهگذار مسیری که روزی قرار است به مقصد برسد. اما آن هنگام که بشر چون بید بر سر ایمان خویش لرزان شد و عنان عقل سلطه گر رها کرد و به چون و چرا در معنای هستی پرداخت و گوهر ایمان به برق فلسفه فروخت دیگر بار پاسخ به این پرسش صعب و دشوار شد. حالا انسان، حیران و خسته از بوافضولی عقل دوباره غمناک بر سر همان دوراهی همیشگی ایستاد و حیران شد در برابر این مغاک که چرا باید زندگی کرد.

فیلسوفان دست به کار شدند. آن ها باید برای زندگی در جهان بی ایمان معنای دیگری می یافتند، معنایی دیگر که آدمی را چنان به حیات متصل کند که خود را در برابر آن پرسش نبیند.

کیمیا پدیدار شد و پاسخ آشکار: عشق. این بار بشر به مفهومی دست یافته بود که بتواند بی اتصال به عالم غیب زندگی اش را معنا کند و فردایش را روشن و آشکار. عشق جایگزین ایمان شد و الهه ی عشق بر مسند خداوند یکتا تکیه زد.

انسان بی ایمان محملی یافته بود تا دوباره روزگارش را رنگی نو برزند و خسبیدن و برخاستن ش را در پرتو آن از نو معنا کند. افسونگری محبوب، چنان دل از عاشق بینوا می ربود که فراموش می کرد روزگار رویایی اش با آن پرسش نخستین را، چرا باید زندگی کرد. چرا باید زندگی کرد؟ روشن است و آشکار. زنده ام که او را ببینم و به یادش لمحه ای بیاسایمو در پرتو نگاهش جانی تازه کنم. وجود من از آن اوست و هم از این رو، فردای من فردای قرار با یار است و آغاز هر روزم سلام و خنده با او.

اما صبر کنید. قضیه بههمین رمانتیکی هم نبود. یعنی اولش بود، اما بعد کم کم عوض شد. درواقع از وقتی بشر بیچاره به درستی دریافت  که طرف مقابلش هم یکی مثل اوست و از سوراخ شکافته شده از آسمان هفتم سقوط نفرموده است ، مجبور شد دست از این جملات عجیب و غریب بردارد و مثل آدمی زاد با معشوقش یا بهتر بگویم طرفش، حرف بزند. البته هنوز هم ته مایه ای از آن ایثار و فداکاری و مهربانی قرون گذشته در آدم ها وجود داشت. اما بالاخره نه به آن غلظتی که سعدی و متنبی درباره اش حرف می زدند. روزی ده پانزده بار تماس تلفنی و یکی دو بار قرار حضوری و اره بیار تیشه ببر عاشقانه و کادوی شب ولنتاین و تولد و عید نوروز و حمام دخترخاله دسته دیزی، همه و همه بهانه هایی برای با هم بودن شدند و ابزاری برای معنا دادن به زندگی و شاید به تعبیر آن خوش تیپ فیلم های هالیودی «کشتن وقت و کمی هم تفریح».

عشاق جدید برای روزشان برنامه ی کاملن مرتب و منظمی دارند. صبح که از خواب بیدار می شوند، اولین اس ام اس عاشقانه را با آب و تاب فراوان ارسال می کنند و به ضمیمه اش پیوست که من از خواب بیدار شده ام. طرف اگر پای کار باشد، کار به سه ثانیه نمی رسد که موبایل زنگ می خورد و یک شیفت کامل سخن رانی و «دیگه چه خبر» و «متشکرم» و بگیر برو تا آخر. اگر هم پای کار نباشد که کار طرف اول در آمده است. اس ام اس بعدی:خوابیدی گلکم؟ اس ام اس بعدی: خواستم حالتو بپرسم. اس ام اس بعدی: یعنی چه آخه؟ نگرانتم. کار با اس ام اس راه نمی افتد. یک تک زنگ کوچک با این دلخوشی که شاید گوشی اش کنار دستش نیست.

قاعدتن خداوند یار عاشقی است که در چنین شرایطی طرفش لااقل یک اس ام اس خالی برایش ارسال کند. وگرنه کار امروزش درآمده.

باید شال و کلاه کند و بزند از خانه بیرون. از در بیرون نیامده تماس می گیرد.« مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد» ای بابا الان که تک زنگ زدم.

حالا همین خط را بگیرید و تا انتهای قضیه بروید. تا همین جایش هم ده و نیم صبح است. احتمالن یکی دو ساعتی هم به بحث درباره ی چگونگی وقوع این اتفاق می افتد و چند ساعتی هم بشر از آن جا که بشر است باید کار کند و نانی به کف آورد و خلاصه روز شب می شود.

فیلسوفان امروز که دیگر دست شان به ایمان پری روز و عشق های افلاطونی دیروز نمی رسد، همین بالا و پایین کردن ها را هم «معنا»ی زندگی ترجمه کرده اند و البته پربیراه نگفته اند. بالاخره اگر همین ها هم نباشدکه بشر خسته و حیران باید از طلوع سپیده تا بوق سگ سماق مک بزند.

اما این حقیر پیشنهاد دیگری هم دارد. اگر معنای «معنا»ی زندگی در دوران امروز تا بدین پایه نزول و شاید هم صعود کرده است، می توان آلترناتیو قدرتمندتری بر ای معنابخشی به زندگی ارائه کرد:نفرت.

تصور کنید صبح روزی را که خدای ناکرده با احساس تنفر غلیظ و شدید از طرف یا طرفه ی مقابل تان از خواب برخاسته اید. اولین سوال احتمالن این است که او الان کجاست و درحال چیدن چه دسیسه ای علیه من. بهتر است سری به وبلاگش بزنید تا مبادا فحش و فضیحتی علیه شما نوشته باشد. البته اگر ثبت نظرات در وبلاگ خودتان هم منوط به تایید نظرات شما نیست بهتر است اول وبلاگ خودتان را چک کنید. چون احتمالن او در پست دیشب شما سوتی یا گافی پیدا کرده و آن را بهانه کرده و آبا و اجداد طاهرین تان را جلوی چشم تان آورده است؛ تازه اگر خیلی متمدن باشد.

اگر اتفاقی نیفتاده بود پس احتمالن قضیه بنیادی تر از بدوبیراه و گیردادن وبلاگی است. سریعن فون بوک موبایل تان را چک می کنید و به نزدیک ترین دوست مشترک تان زنگ می زنید. اواسط راه متوجه می شوید که اصلن دلیلی نداشته اید این وقت صبح با او تماس بگیرید. مجبورید سوالی اجق وجقی دست و پا کنید و با لحنی کشدار بگویید:«خب چه خبر؟» او هم که اول صبح شاخ درآورده عین خروجی ایسنا و ایلنا تمام اخبار علمی فرهنگی اجتماعی سیاسی اقتصادی ورزش را به سمع و نظر شما می رساند.

احتمالن مجبورید بهانه ی راست و دروغی کشف کنید و صحبت را ببرید طرف فرد مذکور  یا همان دوست مشترک. کافی ست او به نکته ای اشاره کند که شما از دیشب تابه حال نشنیده باشید. سرعن گوشی را قطع می کنید و به این موضوع فکر می کنید و تمام جوانب را می سنجید که او با انجام این کار قصدوارد کردن چه لطمه ای را به شما داشته است. کار بسیار سختی است و مطمئنن یکی دو ساعتی وقت می برد.

حالا نوبت شماست که با تماس گرفتن یا دیدار یکی از دوستان دور شما و نزدیک او و گفتن حرفی که احتمالن صحت چچندانی هم ندارد به گوش او برسانید که داداش دست بالای دست بسیار است. بگذریم که از صبح تابه حال چندین بار قبرهای فردی و مقبره های خانوادگی متعلقین به طرف را شخم زده اید و آماده ی کاشت و برداشت هر نوع محصول کشاورزی دیم کرده اید.

به راستی اگر ملاک و معیار «معناداری» زندگی همان تعریفی باشد که درباره ی عشق های امروزین ارائه شد، آیا نباید نفرت را عنصری اساسی تر و بنیادین تر در تحقق این فرآیند به شمار آورد؟ بسیار خوب، استدلال می کنم. خداوکیلی آقایان و خانم های عاشق، تابه حال چند بار در میزان عاشق بودن تان و اصلن این که عاشق معشوق تان هستید یا نه شک کرده اید؟ قبول ندارید بسیارند کسانی که حتی تا آخر عمرشان هم تکلیف شان بحتی با خودشان درمورد این قضیه روشن نمی شود؟ حالا آن طرف قضیه را ببینید. آیا تابه حال شده است در این موضوع شک کنید که آیا من از طرف مقابلم متنفر هستم یا نه؟ این اتفاق درصورت وقوع هم بسیار نادر است. گویا اصولن انسان ها در مقام تنفر بسیار با خود و دیگران صادق ترند تا در مقام عشق.

در سطحی پایین تر این پدیده را می توان در رفتارهای روزمره نیز تجربه کرد. وقتی شما در مقام یک خریدار به یک فروشگاه می روید، قاعدتن خیلی ساده تر در مورد چیزهایی تصمیم می گیرید که از آن ها خوش تان نمی آید. اما کافی است قرار باشد بین دو چیز یکی را انتخاب کنید و با خودتان تصمیم بگیرید که کدام یک را بیشتر دوست دارید. یا مثلن اگر از شما بپرسند از چه گلی بدتان می آید ، احتمالن خیلی سریع نام یک گل را به زبان می آورید. اما اگر بپرسند چه گلی را بیشتر دوست دارید  قاعدتن کمتر کسی پیدا می شود که یک جواب روشن و صریح برای این پاسخ داشته باشد. شاید بتوان از این احوالات یک استنتاج روان شناسانه به دست داد مبنی بر این که انسان ها وقتی قرار است از چیزی بدشان بیاید بسیار باخود صمیمی ترند.

البته شاید هم سرراست بودن قضیه در مواجهه با حس تنفر دلیل دیگری هم داشته باشد. معمولن انسان ها وقتی در مورد عشق شان به یک فرد تصمیم گیری می کنند که در ذهن شان یک برنامه ریزی بلندمدت نسبت به آن فرد را ترسیم کرده باشند(دقت کنید که در حال و هوای این روز و این روزگار بحث می کنیم.)اما وقتی قرار است از کسی بدشان بیاید می خواهند دور او را خط بکشند و بنابراین خیلی راحت تر تصمیم می گیرند.

اما این استدلال چندان موجه نیست. اولن در بسیاری موارد خط کشیدن دور دیگری ممکن است ما رااز بسیاری مزایای احتمالی محروم کند. از سوی دیگر ، حس «بدآمدن» را نباید با «تنفر» یکی دانست. اتفاقن وقتی ما نسبت به کسی احساس تنفر می کنیم، خودمان را آماده کرده ایم که بخش عمده ای از وجهه همت مان را صرف مواجهه و رویارویی با او کنیم.

گفته اند و شنیده ایم که عشق و نفرت دو روی یک سکه اند و مرزهای میان آن چندان روشن و واضح نیست. اما داعیه اصلی این نوشتار فراتر از این ایده هاست و کفه ی ترازو را به نفع نفرت پایین می برد. سخن اصلی این است: در جهانی که «غیاب» ایمان وعشق را به معنای آرمان گرایانه ی کلمه فراموش کرده است و سراسیمه به دنبال پدیده ای می گردد تا آن را به عنوان مقوله ای معنادهنده برای زندگی برگزیند نفرت گرایان بسیار جدی تر و با پشتکارتر به زندگی خواهند پرداخت.

این سخن البته ایده ای در ضرورت ترویج نفرت در دل خود نمی پروراند که اگر این طور بود قاعدتن باید نویسنده اش را از صحنه روزگار محو کرد. دعوا بر سر این است که آیا می توان در جهان جدید به روابط روزمره و البته محترمی که نام عشق به خود نهاده اند تکیه کرد و بر اساس آن ها به این پرسش پاسخ دا که چرا باید زندگی کرد؟

برای آنان که درگیری فلسفی چندانی با این پرسش ندارند شاید بتوان این نسخه را تجویز کرد. ام دیگران باید فکر دیگری برای خودشان بکنند. یا یان که باید ملاک معناداری زندگی را تغییر داد و نوک پیکان هدف گرایانه زندگی را به سمت و سویی دیگر متمایل کرد و یا این که اگر هیچ پدیده ی دیگری برای جایگزینی مفهوم عشق یافت نشد مولفه ها و عناصر بنیادین دیگری را در آن جست و جو کرد که در مفاهیمی چون نفرت یافت نشوند. در غیر این صورت مواجهه ما با پرسش اصلی این نوشتار تفاوت چندانی با دیگرانی ندارد که در پاسخ به این پرسش می گویند :«برو بابا».

***

این مقاله ی «حمیدرضا ابک» را خیلی اتفاقی دیدم. مقاله ای که در شماره ی دوم مجله ی تازه(به سردبیری سید علی میرفتاح) به تاریخ اسفند 1385 چاپ شده بود. کلن از نوشته های حمیدرضا ابک خیلی خوشم می آید. او از آن مقاله نویس هایی است که کم ترین تضاد فکری را با او دارم و حس می کنم خیلی از موضوعات فکری من را او با بیانی روشن تر می نویسد؛ مخصوصن نوشته هایش در هفته نامه ی کافه شرق که خیلی برام خواندنی بودند.

«نفرت» برایم مساله ای لاینحل شده بود. حتی برای فرار از آن به مشهد رفتم ولی... نفرتی که انگار در وجودم نهادینه شده. نفرتی که خیلی وقت است در وجودم است. یادم است وقتی « ناتوردشت» را خواندم از خودم پرسیدم من چرا این همه از این کتاب خوشم آمده؟ و مهم ترین دلیلی که پیدا کردم این بود که او سرشار از نفرت بود، به همان اندازه که من سرشار از نفرتم. فکر می کردم این نفرت خوب نیست. فکر می کردم باید از آن فرار کرد. فکر می کردم چون خالی از عشق و علاقه ی وافرم چون به هیچ چیزی با شدت و حدت  عشق نمی ورزم و تمام وجودم را صرف آن نمی کنم، چون پر از نفرتی عجیب و گاهی وقت ها غیرعاقلانه ام  نمی شود حتی اسمم را گذاشت انسان. اما این مقاله ی حمیدرضا ابک یک فایده ی بسیار بزرگ برایم داشت، و آن این بود که حالا نفرتم را پذیرفته ام، آن را قبول کرده ام و همین کمی احساس آرامش به من داده...

اما آن ایمان اولیه واقعن چیز فراتری است؛ به نظر من آن ایمان هم شامل عشق است و هم نفرت. ایمانی که خودم را به خاطر نتوانستن به آن رسیدن سرزنش ها کرده ام...

 

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۸۷ ، ۰۵:۰۰
پیمان ..

 

 

... تمام خستگی ات را بینداز توی تاکسی خط امیرآباد انقلاب

و

تمامِ نفرت ت را پرت کن  رویِ صندلیِ پرارزشِ تازه خالی شده ی یکی از آن بی آرتی های لعنتی...

 

 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۸۷ ، ۰۹:۱۳
پیمان ..

باران می بارید. صدای باریدن نم نم باران روی آسفالت و پیاده روها من را هوایی می کرد. صدای عبور ماشین ها از خیابان خیس من را یاد فروریختن قطرات آب از آبشاری می انداخت. پشت پنجره ایستاده بودم و به آسمان ابری و آسفالت خیس خیابان نگاه می کردم. دلم تنگ شده بود. نمی دانم دلم برای چه کسی یا چه چیزی تنگ شده بود. فقط دلم تنگ شده بود. باید کاری می کردم. باران به این قشنگی ببارد و من بتمرگم گوشه ی اتاقم؟

سریع لباس پوشیدم. زدم از خانه بیرون. رفتم زیر قطرات باران. گذاشتم موها و صورتم و عینکم و لباس هام خیس شوند. عاشق زمانی شدم که شیشه های عینکم پراز قطره های ریز باران شدند... دستم را فرو کردم توی جیب شلوارم و از کوچه ها رد شدم رفتم. هوا مه آلود بود انگار، ولی به بالای سرم و درخت ها که نگاه می کردم شفاف بودند... دلم هنوز تنگ بود. آهسته راه می رفتم و حالم از دخترهای چتر به دست که تندتند رد می شدند به هم می خورد. دلتنگی ام شدیدتر شده بود. دلم می خواست جای دیگری می بودم، در شهری دیگر، با مردمانی دیگر، در کوچه ها و خانه هایی دیگر... سرم را پایین انداخته بودم و احساس می کردم باید یک کار مهم کنم. باران به این خوشگلی ببارد و من فقط زیرش قدم بزنم و خیس شوم و احساس دلتنگی کنم؟ باید کار مهمی می کردم، کاری که با آن بتوانم از این باران از این شگفتی لذت ببرم... نمی دانستم چه کار  دیگری کنم... باران هم چنان می بارید و من همه ش به این فکر می کردم که باید یک کار دیگری بکنم، یک جای دیگری باشم...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۸۷ ، ۱۹:۰۹
پیمان ..

این هفته دارم کتاب "پس از یازده سپتامبر" مسعود بهنود را می خوانم. مجموعه مقالات بهنود بین سال های 1380 تا 1382. آخر این ماه درموردش خواهم نوشت. امروز چندتا از مقالاتش را خواندم. از یک تکه از یکی از مقالاتش خوشم آمد. حرف بدیهی ای بود. ولی قشنگ گفته بود هرچند بی ربط. حرفی که که بعضی ها یادشان می رود:

"در دنیای مدرن دیگر این که در هفده سالگی مرامی را برگزیند و تا پایان عمر بر سر آن بماند و چشم به واقعیات دنیا ببندد اعتباری ندارد بلکه شک می کنیم به چنین کسی و توانایی هایش و خلاقیتش. دنیای امروز جای کسانی است که هیچ دگم و قالبی را نمی پذیرند و چندان آزاده اند که گاهی بت خود را هم می شکنند که وخشتناک ترین بت هاست. در دنیای امروز کسانی که خواست و مرام و منش خود ارزشی ثابت و تغییرناپذیر می گیرند، حتی اگر بر س آن جان فدا کنند درنهایت نه قهرمان بل خودپرستانی هستند که انسان را نمی شناسند و اندازه های ذهن جستجوگر بشر را به کوچکی سوسک می بینند که بر یک مدار می رود و جز تاریک و گریز از آن راهی برای زیست خود نمی داند."

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۸۷ ، ۱۰:۰۴
پیمان ..

۱)خودم هم نمی دانم این همه نفرت از کجا می آید. نفرتی که انگار با طبیعت من سرشته شده. من دیوانه ی قدم زدن م. قدم زدن های طولانی. اما هربار قدم زدن توی خیابان های تهران من را دچار چنان نفرتی می کند که نمی دانم برای رهایی ازش چه کار کنم. فحش بدهم؟ کسی را بزنم؟ فریاد بکشم؟

من دیوانه ی قدم زدن م. گاه از دانشگاه پیاده در امتداد خیابان انقلاب قدم می زنم. می روم تا چهارراه ولیعصر. می روم تا میدان فردوسی. یک بار تا میدان امام حسین هم رفتم. گاه تند، گاه آهسته و باطمانینه. ولی هوس قدم زدن غروب ها بیشتر در من می افتد. مخصوصن پس از یک روز کامل سر کلاس های مختلف نشستن. و دقیقن قدم  زدمن در غروب های تهران نفرتی عظیم در من به وجود می آورد. نفرت از این شهر، از آدم هاش، از آسمان ش، ماشین هاش، خیابان هاش، پیاده رو هاش و... نمی دانم نفرتم از کجا می آید. از تاریکی های پیاده روهای تهران می آید؟ از زرق و برق مغازه ها می آید؟ از دخترهای رنگ به رنگ ش می آید؟از شکست های بزرگم می آید؟ نمی دانم...

فقط،

من

سرشار از

نفرت م.

2)دماسنج نفرتم به حد بالایش رسیده بود. کارم از فحش و فریاد گذشته بود. این دو کم بودند برای خالی کردن من از نفرت. نمی دانستم چه کار کنم. حس پوچی نفرتم را درب و داغان تر کرده بود. و من نیاز به سفر داشتم... سفر به یک جای دور و گونه ای جدید از سفر را هم می خواستم.دلم می خواست بی هیچ وسیله ای، بی هیچ بندوباری، بی هیچ تعلقی بروم به یک جای دور.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۸۷ ، ۱۹:۱۷
پیمان ..

می خواستم یه چیزی بنویسم که اسمش باشه: امیرآباد، سیگار، عشق. نتونستم. یعنی تک جمله می یومد تو ذهنم، ولی نمی تونستم ادام بدم جمله پشت جمله بیارم. اصلن اولش می خواستم یه همچی چیزی رو برای وبلاگ utmechanic بنویسم. اما دلم راه نداد. نمی دونم. حس کردم حال نمی کنم اون جا بنویسم. این جا که می نویسم خیالم راحته کسی نمی خوندش. ولی اون جا نمی دونم می خونن نمی خونن...بهم می خندن نمی خندن. حس می کنم من که رابطه هام گسترده نیس نمی تونم اون جا باشم و هر کی رابطه هاش گسترده تر باشه می تونه بنویسه که بش بگن تو داری می نویسی... بی خیال. می خواسم بنویسم امیرآباد ته دنیاس. یعنی از امیرآباد اون طرف تر نیس. اما نمی دونستم چرا. چرا امیرآباد ته دنیاس؟ باید یه سری جمله عاطفی کوبنده پشت بندش می آوردم تا هر کسی باورش بشه امیرآباد ته دنیاس. اما نمی یومد.

بعد می خواستم از دانشکده مکانیک و سیگاری هاش بگم. در ستایش سیگار بگم. این که سیگار یه چیزیه که می شه یه کمی احساس پوچی رو باهاش از وجودت دود کنی بدی بیرون. از صف سیگاری های جلو دانشکده(مخصوصن بعدازظهرا، بعدناهار) بگم. امروز کنار دکه روزنومه فروشی جلو دانشگا وایساده بودم داشم تیترا رو دید می زدم، بغل دستم یه آقای کچلی وایساد سیگارشو آتیش کرد شروع کرد به کشیدن و مثل من دیدزدن. از اون سیگارا می کشید که من خوشم میومد.(هنوز نمی دونم از بوی کدوم سیگارا خوشم میاد از بوی کدومشون متنفرم). اون پک میزد من نفسمو تو سینه م حبس می کردم. بعد دودو که می داد بیرون من نفس عمیق می کشیدم تا تمام دود سیگار بره تو ریه هام، ریه هام حال بیان. بعد می خواسم بگم چرا سیگار نمی کشم، چرا سیگاری فکر نکنم بشم. راستش من سیگار نمی کشم چون حالم از سیگار کشیدن بچه سوسولایی که موهاشونو دمب اسبی می بندن ابروهاشونو برمی دارن به هم می خوره. وقتی می بینم این پسرپچول خوشگلا که خودشونو هف قلم آرایش می کنن (که اگه دست من بود همون وسط خیابون می خوابوندمشون می دادم بخورن) سیگار می کشن از هر چی سیگاره نفرتم می گیره...

و می خواسم از عشق بنویسم. این یکی هیچ جمله ای براش نداشتم. پوچ پوچ بود برام و هست و شاید خواهد بود. فقط چون بغل سیگار ترکیب قشنگی می سازه می خواستم ازش بنویسم.

حس می کنم عرضه ی نوشتن اون چیزایی رو که می خوام ندارم...

پی نوشت: utmechanicبدجوری ساکت و بی مطلب شده بود. یه پست گذاشتم گفتم:خلاقیت به خرج بدید جمله بسازید با این کلمه ها:امیرآباد-سیگار-عشق. این جوری یه تیر دو نشون کردم. چند تا از بچه ها مرام گذاشتن جمله باحال نوشتن. بقیه شون هم به تخم شون حساب نکردن. چند تا از جمله ها اینا بود:

- رفتی امیر آباد دنبال سیگار برو دنبال عشق نرو(خب عشق پسر به پسر مورد داره برادر من)

{توضیح: بیشتر دانشجوهای دانشکده فنی و مخصوصن مکانیکی ها(حدود ۸۵در۱۰۰)پسرن}

- امیرآباد، سیگار، عشق و موتور هزار!

- برو امیرآباد سیگار بکش/ بهتره عاشق نشی کسکش.

- می ری امیرآباد، عاشق می شی شکست عشقی می خوری بعد سیگاری می شی

- می ری امیرآباد سیگاری می شی، بعد عاشق می شی سیگارو ترک می کنی.

- عاشق نشو، سیگار نکش/امیرآباد خواستی برو خواستی نرو

- عشق سیگاری های امیرآباد دختر نیست، وینستونه.

- تو امیر آباد کشیدن سیگار عشق است

- من سیگار,عشق,امیرآباد را دوست دارم !

- عشق تو امیر آباد مثل سیگار می مونه هم به خودت آسیب می زنه وهم به دیگرون!

- خیلی چیز ها امتحانشون جذاب و جالبه از جمله عشق و سیگار ولی ابتلا به جفتش خانمان سوزه

- من عشقم اینه که برم امیر اباد سیگار بکشم!!!!

- عشق امیرآباد منو سیگاری کرده(به سبک نوحه)... سیگاری کرده... سیگاری کرده...

از این جمله ها می شه خیلی برداشت ها کرد. مثلن نفی عشق تو بیشتر جمله ها موج می زنه...

 

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۸۷ ، ۱۶:۵۱
پیمان ..

   «مرد داستان فروش» کتابی خواندنی بود. ازش خوشم آمد. هرچند ترجمه ی مزخرفی داشت. «یوستاین گاردر»... از شخصیت مرد داستان فروش خوشم آمد. او یک نابغه بود. نابغه ی قصه پرداز. رویاپردازی تمام. صاحب ذهنی بیش از بیش از بیش از حد خلاق. ذهنش دائم درحال ساختن چیزهای نو بود و جوشش، بدون به تکرار افتادن. این توصیف از خودش را خیلی خوشم آمد:

"فکرهای جدیدی در سر داشتم که گردنم را فوت می کردند یا معده ام را غلغلک می دادند و یا مثل زخم بازی وجودم را می سوزاندند و همیشه از ذهنم خون داستان و حکایت ها جاری بود، مغزم از افکار تازه و نو می جوشید و از دهانه ی آتشفشان وجودم گدازه های سرخ رنگ فوران می کرد."

او یک مصرف کننده ی بزرگ فرهنگ هم بود. کلن مرد داستان فروش من را خیلی یاد "فرزان" انداخت. مخصوصن آن جاهایی که در مورد آهنگ های چایکوفسکی صحبت می کرد. فرزان هم یک مصرف کننده ی بزرگ فرهنگ است، او هم مثل مرد داستان فروش آهنگ زیاد گوش می دهد، فیلم زیاد می بیند و... مارسل پروست جمله ی جالبی دارد می گوید: از منظر زیبایی شناختی تعداد انواع آدم ها چنان محدود است که در هرکجا ممکن است مدام مفتخر به ملاقات کسانی شویم که می شناسیم. و واقعن هم این طور بود. فرزان را من در مرد داستان فروش بعد از چندماهی که ندیده امش ملاقات کردم...

نمی دانم کی این فکر به ذهنم رسید، ولی خواندن مرد داستان فروش آن را به باور رساند. این که «ارتباط گسترده با جنس مخالف یکی از نشانه های نبوغ است.» راستش چند نفری را دورو برم دیده ام که با همه ی دخترها دوست اند. برایم عجیب بودند این جور آدم ها. دیدن وضع درسی شان آن ها را برام عجیب تر کرده بود.این که آن ها از برترین ها بودند. مرد داستان فروش هم با زن ها و دخترهای زیادی حشرونشر داشت و من با اینش حال می کردم. یادم است در مورد زندگی اینشتین هم که می خواندم این طور بود و با زن ها خیلی خوب و سریع ارتباط برقرار می کرد... به نظر من این ها دست خودشان نیست و این ارتباط گسترده با جنس مخالف خیلی کمک شان می کند، که ذهن شان را اشغال رویاهای مزخرف نکنند و مخ شان کار کند. اما نکته ای که وجود داشت این بود که مرد داستان فروش به هیچ کدام شان دل نمی بست، با هیچ کدام شان بیش از یک بار نمی خوابید ... و این تفاوت نابغه ها با دختر(پسر)باز هاست. دختر(پسر)بازها به همه دل می بندند و همه ی افراد جنس مخالف تو دل شان جا می شوند... بی خیال. خواندن قصه ی یک نابغه ی خیال پرداز برایم خوب بود، آن قدر که دلم بخواهد خیال پردازی هایم مثل او پر پرواز داشته باشند...

 

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۸۷ ، ۱۱:۲۴
پیمان ..

    حس واقعن خوبی بود. نمی دانم اسمش را چه بگذارم. حس جوانی؟ حس طرح جلد سه گانه ی نیویورک پل استر؟ بیشتر یاد آن افتادم و یاد یک روز برفی. کوتاه بود، خیلی کوتاه. به اندازه ی فاصله ی خانه ی ما تا نبش کوچه ی حسن زاده. مسافتی حدود 8-9 متر. و در آن کوتاهی یک لحظه یک غم شیرین هم داشت. غروب بود. آسمان و همه جا مسی رنگ بود و من کاپشن بابام را پوشیده بودم، کاپشن سیاه بابام را. دستم را گذاشتم توی جیب کاپشن و نمی دانم چه جوری یک لحظه احساس قدرت کردم. بر زمین خدا، بر زمین نارنجی و مسی رنگ خدا ، با کاپشنی سیاه وسینه هایی به جلو پوش داده و ستبر کرده داشتم راه می رفتم و احساس قدرت می کردم. نه ، این کلمات برای توصیف حسم بیخودند.

    آسمان نارنجی بود. آسفالت سیاه بود. نرمه بادی می وزید و برگ های زرد را به گردبادهای کوچک تبدیل می کرد... می خواستم بروم عکس بندازم. کاپشن سیاه بابام را پوشیده بودم. سینه ام را ستبر کرده بودم و محکم گام برمی داشتم و احساس قدرت می کردم. گردبادهای کوچک به زیرپام می رسیدند و لای پاهام گم می شدند. من از بالا به برگ های پیچان خزان زیر پاهام نگاه می کردم...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۸۷ ، ۰۸:۵۷
پیمان ..

تمام حرفی که می خواهم بزنم این است: هر آدمی یک جامعه است که نیازها شهروندان آن جامعه هستند و برای اداره ی جامعه اش باید سیاست داشته باشد.

بقیه ش چرندیاتی برای تبیین این کلمات است:

حقیقتش «سیاست» از آن کلمه هایی است که می شود گفت انتهای روزمرگی اند. کلمه ای که بارها و بارها تکرار شده، آن قدر که حال هر کسی را به هم بزند. آن قدر که آدم های دردمند از روزمرگی بگویند: سیاست کثافت است. نمی دانم، شاید فقط ما ایرانی ها تو دنیا این همه این واژه برامان تکراری است و مهم و اعصاب خردکن. شاید جاهای دیگر دنیا سیاست براشان کلمه ای باشد مثل نوروز. شاید هم نباشد. نمی دانم. اصلن جاهای دیگر دنیا مهم نیستند، مهم ما ایرانی ها هستیم که سیاست زده شده ایم. ما فقط سیاست زده شده ایم و به نظر من سیاست در ما حل نشده است ... نه ، حل نشدن سیاست در ما بیان خوبی نیست. بهتر است بگویم سیاست های ما همه ش جمعی است و ما برای فرد خودمان سیاست نداریم. نه، برای فرد خودمان سیاست نداریم بیان خوبی نیست. بهتر است بگویم به سیاست داشتن در فرد خودمان آن قدر توجه نکرده ایم.

همیشه در خودم یک دوگانگی دیده ام: گانه ی درسی و گانه ی غیردرسی. بر اساس دیدگاه سیاست فردی ام به گانه ی درسی می گویم جناح راست و به گانه ی غیردرسی ام می گویم جناح چپ.در من گاه جناح چپ پیروز است و گاه جناح راست. مثلن الان که درام این حرف ها را می نویسم جناح چپ من است که حکمرانی می کند. هر دو جناح برای رفع نیازهایم تلاش می کنند. گاه یکی می تواند و دیگری نمی تواند. گاه هیچ کدام نمی توانند. آن وقت آن نیازهای رفع نشده  در من باقی می مانند و تبدیل می شوند به شورشیانی که در من تظاهرات می کنند...

در همین باب سیاست واژه ای وجود دارد که من به شخصه برخلاف خود واژه ی سیاست دوستش دارم: «سیاست گذاری». سیاست گذاری به نظر من کلمه ی قشنگی است. شاید چون یک کلمه ای است که مشخص می کند، معلوم می کند کجا برویم و چه کار کنیم و... شاید هم چون به نظر من معنای خود سیاست در «سیاست گذاری» تغییر کرده. سیاست خودش یعنی حکم کردن بر رعیت واداره کردن امور مملکت.حکومت کردن ریاست کردن. اما در سیاست گذاری به نظر من یک معنای دیگر پیدا کرده، یک جور معنای مانیفست، تعیین کننده ی راه و روش. به خاطر همین در سیاست فردی به نظر من سیاست گذاری کلمه ی مهمی است. آدم باید برای رفع نیازهایش روی چیزهای مختلف سیاست گذاری را مشخص کند. آدمی مثل یک زمین است که هر چیزی در آن بکارند رشد می کند و این سیاست گذاری های آدم است که مشخص می کند کجای زمینش چی بکارد چی نکارد و...

کلن، از زاویه ی نگاه « حکومت کردن بر خود همچون یک سیاستمدار» خیلی خوشم آمده. شاید بیان الکن م نتوانسته آن را در این جا خوب بگوید، ولی سیاست فردی چیز مهمی است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۸۷ ، ۰۸:۴۶
پیمان ..

    آدم هایی که دوست دارم بشوم،آدم هایی هستند که دوست دارم آن ها بشوم. نه این که کپی آن ها بشوم ،نه. من دلم نمی خواهد دقیقا مثل یکی از آن ها شوم. شاید اگر بگویم دلم می خواهد همه شان شوم درست تر باشد. هر کدام ویژگی هایی دارند که به خاطر ان ویژگی ها دوست شان دارم و ستایش شان می کنم . و وقتی آدم یک ویژگی را ستایش می کند مسلما ته دلش آرزو می کند که آن ویژگی را داشته باشد. و از آن جا که آن آدم ها صاحبان این ویژگی ها هستند پس دوست دارم آن ها بشوم.

    مطمئنا خیلی از آدم هایی را که دوست درام بشوم نمی شوم .به خاطر همین نمی گویم«آدم هایی که می خواهم بشوم» می گویم«آدم هایی که دوست دارم بشوم». خانواده، مدرسه، آدم هایی که تو زندگیم بهشان برخورده ام، هوش و استعداد دلایل ساده اش هستند. مثلا من تا قبل از این که بیایم دانشگاه برایم قابل تصور نبود که آدم از مدرسه بتواند چیزهای مهم و عمیق را یاد بگیرد. به نظرم نهایت فایده مدرسه این بود که تو یک سری دوست پیدا  می کنی و اگر می خواهی چیز یاد بگیری باید بروی بیرون و دنبال استادش بگردی ازش یاد بگیری. اما توی دانشگاه من بچه هایی را دیدم که تمام آن چیزهایی را که فکر می کردم نمی شود از مدرسه یاد گرفت توی مدرسه یاد گرفته بودند... نمی خواهم وارد جزئیات شوم. بحث بیخودی است. «شرایطش نبود» «موقعیتش نبود» این ها دلایلی است که باید آخر عمر بیاورم. وقتی که از خودم خواهم پرسید چرا آدم هایی که دوست داشتم نشدم...

     به هر حال من در عنفوان جوانی هستم. نوزده سالم تمام شده و در بیست سالگی به سر می برم و هیچ عیبی ندارد از آدم هایی که دوست دارم بشوم حرف بزنم...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۸۷ ، ۱۹:۰۵
پیمان ..

     لیوانی چای ریختم. تا لب پرش کردم. روی سنگ آشپزخانه پرش کردم. تکانش ندادم، وگرنه لرزش دست هام باعث سرریز شدن چای می شد. روی سنگ آشپزخانه خم شدم  و آرنج هام را گذاشتم دو طرف لیوان چای. به سطح آرام آن نگاه کردم. یک دماغ بزرگ با یک عینک دیدم. گردنم را خم کردم و سطح چای را بوسیدم. سطح چای را با صدای بلند بوسیدم.

لب هام سوختند.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۸۷ ، ۰۸:۰۶
پیمان ..