سپهرداد

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

بیگانه

جمعه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۸:۵۸ ب.ظ

وقت‌هایی است که غر زدن‌ها فقط برای گذران وقت است. فقط برای رسیدن به زبان مشترکی است که طی آن زمان ‏بی‌اصطکاک بگذرد. می‌دانستم که دردم نبود. هیچ کدام از غر زدن‌ها دردم نبود. بی‌خیال غر می‌زدم. از چیزهایی ‏می‌گفتم که سیاهچاله‌ی درون سینه‌ام نبودند. رنج‌های کوچکی بودند که گاه گاه فکر می‌کردم شاید دردهای من باشند. ‏بی‌پولی، پیدا نشدن کاری که به هیجانم بیندازد، بی حرکتی و سستی و حق‌خوری‌هایی که علیهم می‌شد و من ناتوان ‏بودم. این‌ها فقط رنج‌های کوچکی بودند که برای خالی نبودن عریضه می‌نالیدم. شام‌مان را خورده بودیم. چای هم برایم ‏آورده بود. تلویزیون نگاه کرده بودیم و ساعت 12 شب شده بود و خواب از چشم‌هایم دور بود. فقط بی‌قرار شده بودم ‏و نمی‌توانستم بگویم چرا بی‌قراری در من اوج گرفته.‏

مرد همسایه را می‌فهمیدم و نمی‌فهمیدم. همو که یک سال پیش با زنش دعوایش شده بود. زن رهایش کرده بود. هیچ ‏وقت برنگشته بود و او یک سال بود که یکه و تنها در خانه‌ی بغلی زندگی می‌کرد. یک سال بود که صبحش را با سیگار ‏شروع می‌کرد. آن قدر می‌کشید که دودش از در خانه بیرون می‌زد و توی پلکان آپارتمان می‌پیچید. می‌رفت به مغازه و ‏‏10 شب برمی‌گشت و تا 12 شب یک‌ریز سیگار می‌کشید و هر بار که می‌رفتی در خانه‌اش را می‌زدی ابری از دود ‏خانه‌اش را فرا گرفته بود.‏

قصه‌ی همسایه‌های بالایی و پایینی را فقط گوش می‌کردم. گوش می‌کردم شاید که به شوق بیایم و از رازی که در ‏گلویم بود رها شوم. نمی‌شد. دوست نداشتم بگویم. نمی‌شد بگویم. تمام غر زدن‌ها و نالیدن‌ها فقط پوششی بودند برای ‏پنهان کردن درد. دردی که مثل لنت همیشه درگیر طوقه‌های یک دوچرخه رهایم نمی‌کرد. هر چه پا می‌زدم بیشتر و ‏بیشتر می‌چسبید. ساییده نمی‌شد. فقط زور می‌زدم که ساییده شود. و احمقانه این که می‌دانستم راهش این نیست که ‏نابودش کنم. چون خودم نابود می‌شوم...‏

خداحافظی کردم. ساعت 1 شب شده بود. سوار ماشین شدم. دور زدم. آرام فرمان گرداندم توی خیابان اصلی و خیلی ‏خیلی آرام راندم و صدای ضبط را بلند کردم. حالا من بودم و این ماشین. رفیق ساکتی که در یک ماه گذشته نیازی ‏نداشتم که برایش غرهای الکی بزنم. رفیقی که بی‌نیاز از هماهنگ کردن یکهو می‌دیدم تنها کسی است که دارم بلند ‏بلند برایش حرف می‌زنم. ماشین‌ها مثل فشنگ از کنارم رد می‌شدند. 30 کیلومتر بر ساعت می‌راندم. چطور ‏می‌توانستند به این سرعت بروند؟ چه چیز باعث می‌شد که آن‌ها بتوانند به این سرعت بروند؟ راه خانه نزدیک بود. به ‏دوربرگردان رسیدم. دور نزدم. می‌خواستم راه خانه دور شود. اصلا نباید به خانه می‌رسیدم. وقت‌هایی هست که دلت ‏می‌خواهد هیچ وقت به مقصد نرسی... چون مقصد برایت چیزی ندارد. همچنان که رفتن هم چیزی ندارد...‏

خیابان خلوت بود. آرام رفتنم مزاحم کسی نبود. صدای ضبط را بلند کرده بودم. شب اردیبهشت آن‌قدر خنکا داشت ‏که نیازی به پایین آوردن شیشه‌ی ماشین نبود. در دنیای درون اتاقک ماشین غوطه‌ور شدم. به شعر آهنگ‌هایی که ‏می‌شنیدم گوش دادم. چرا باید این کلیشه‌ها، این داستان‌های تکراری ترانه‌ها این قدر برایم دردناک می‌شدند؟ چرا ‏قبلا این کلیشه‌ها برایم مهم نبودند؟ چرا قبلا هم فقط ریتم مهم بود؟ آهنگ‌ها قدیمی بودند و حتی تندترین‌شان هم ‏من را وانمی‌داشت که پا را بر پدال گاز بفشارم. ‏

"گله‌ها خیلی‌ زیادن قد دیوارای شهر 

چی‌ بگم گفتنی‌ها همیشه تلخن مثل زهر"

تکرار می‌شد و تکرار می‌شد. دو مرد افغان کنار خیابان ایستاده بودند با کیسه‌ای در دست. دست تکان دادند که ‏سوارشان کنم. محل ندادم. به آهستگی از کنارشان رد شدم. دوست نداشتم دنیای اندوهگین توی ماشین را قطع کنم. ‏سربالایی خیابان را تا انتها رفتم و دور زدم. دنده را خلاص کردم و گذاشتم برای خودش با هر سرعتی که عشقش ‏می‌کشد سرپایینی را برود. ‏

من خیلی چیزها می‌دانستم. می‌دانستم که نباید نومید باشم. می‌دانستم که با نومیدی هیچ چیزی درست نمی‌شود. ‏می‌دانستم که باید بجنگم. ولی نمی‌توانستم. نمی‌توانستم بر پدال گاز بفشارم و تند و تیز برانم. باز هم راه خانه را دور ‏کردم. از خیابانی دیگر رفتم. آرام. خیلی آرام. زن میانه‌سالی با بلوز و ساپورت (بدون مانتو) و کیفی بر دوش برایم ‏دست تکان داد. نایستادم. دوست نداشتم دنیای اندوهگین توی ماشین قطع شود. بی‌هیچ عجله‌ای می‌رفتم. انداختم ‏توی اتوبان. باز هم آرام. 50 کیلومتر بر ساعت راندم. از کنار پارک جنگلی رد شدم. زن و مردی نشسته بودند لبه‌ی ‏جدول و قلیان می‌کشیدند. ‏

مغزم خالی بود و پر بود و به کیلومترشمار بنزین که نگاه کردم دیدم 100 کیلومتر برای خودم در خیابان‌های شب ‏پرسه زده‌ام...‏

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۶/۰۲/۱۵
پیمان ..