سپهرداد

سریع می گذرد...

سپهرداد

سریع می گذرد...

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

خدافظ 95

پنجشنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۲۶ ق.ظ
سال ها قبل برایم اسفند ویژه‌نامه های مجله های مختلف بود. هر چه به آخر اسفند نزدیک می شدم خواندنی های ‏مجلات از سالی که گذشت بیشتر و جذاب تر می شد. مسیر سال بعدم را می دانستم. این که سال بعد به کجاها خواهم ‏رسید و چه چیزهایی تمام می شود و چه چیزهایی شروع می شود معلوم بود. امسال اصلا در بند دکه های روزنامه ‏فروشی نبودم. دو هفته ی آخر اصلا تهران نبودم. یک هفته به مشهد رفته بودم و یک هفته به اصفهان. آن قدر سرگرم ‏بودم که فقط طعم زندگی در لحظه را داشتم می چشیدم. چیزی که خیلی وقت ها آرزویش را داشتم. این که فقط در ‏لحظه ای که هستم،‌ در کنار کسی که هستم، در جایی که به سر می برم  باشم و لاغیر. یک هفته ی اصفهان در کنار یار ‏به سرعت برق و باد گذشت و فقط یادمانی شد پر از سرخوشی... این دو هفته که در سفر گذشت کمتر به دنیای ‏مجازی ور رفتم. فقط در حد ضرورت. دوست داشتنی بود برایم. به دکه های روزنامه فروشی نگاه هم نکردم. فقط ‏تعداد زیادی کتاب نخوانده وجود دارد که باید بخوانم و از حیث خواندن هم بی خیال نقطه نقطه های وقایع شوم. نقطه ‏نقطه هایی که از بس زیادند آدم روندهای شان را فراموش می کند و کتاب خواندن رها شدن در اقیانوس است...‏
همین الان که دارم این ها را تنداتند می نویسم باید بروم. 95 خوب بود و نبود. یکی از بزرگ ترین دستاوردهایش ‏برایم این بود که یاد گرفتم در لحظه باشم... در لحظه بودنی که برایم 96 را تاریک می کند ...‏
نمی دانم. احتمالا کنج خلوتی پیدا خواهد شد برای جبران عقب افتادگی کارها و نوشتن لحظه ها و چیزهایی که یاد ‏گرفته ام و تجربه هایی که نمی دانم چطوری ازشان یاد بگیرم...‏

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۵/۱۲/۲۶
پیمان ..

نظرات (۲)

ترجمان فصل نامه اسفند داده، خواستی بگیری.
پاسخ:
می گیرم
سلام
نمیدونم چرا الان که اینو خوندم یهو حالم از خودم بد شد. خیلی خوبه که قبلن مسیر سال بعدت رو میدونستی و خیلی خوبه که یاد گرفتی در لحظه باشی. این ها همش خوشحال کننده است به خصوص وقتی سیر نوشتنت رو نگاه می کنی اون اوایل چقدر یاس و ناامیدی بر نوشته هات حاکم بود تا الان که همش امید شده. خوشحالم. 
واقعن چه جوری به این جا رسیدی؟
سال جدید پیشاپیش مبارک
پاسخ:
کاری نکردم... همه ش دوست دارم کاری بکنم....
سال جدید شما هم مبارک

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی