سپهرداد

ما زمین را از پیشینیان به ازث نبردیم، آن را از آیندگان به امانت گرفتیم

سپهرداد

ما زمین را از پیشینیان به ازث نبردیم، آن را از آیندگان به امانت گرفتیم

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

عروسی

جمعه, ۶ شهریور ۱۳۹۴، ۰۹:۲۸ ق.ظ

5سالگی

فکر کنم 4 یا 5 سالم بود. رفته بودیم خانه‌ی حوا. حوا دخترخاله‌ی مامان بود که چالوس زندگی می‌کرد. شوهرش چالوسی بود. سالی یک بار کل خانواده، خودمان و خاله و دایی و مامان‌بزرگ و همه سوار آریا شاهین می‌شدیم و می‌رفتیم چالوس. من نمی‌فهمیدم این جور رفت‌و آمدها را . من فقط اسباب‌بازی دوست داشتم. هر خانه‌ای که اسباب‌بازی داشت همان جا بهشت من بود. مهم نبود کجا باشد و چه‌قدر در راه باشیم. حوا دختری داشت که او هم 4-5ساله بود. اسمش زینب بود. و یک عالمه اسباب‌بازی داشت. خیلی... خسیس نبودند. پدر و مادرش اسباب‌بازی‌هایش را قایم نکرده بودند. همه را ریخته بودیم وسط اتاق و مشغول خیال‌بازی با هر کدام‌شان بودیم. برای من کتری و قوری پلاستیکی هم جذاب بود چه برسد به ماشین‌هایی که می‌شد قام قام کرد. از بس اسباب‌بازی داشت که من نفهمیدم که ساعت‌ها گذشته و وقت رسیدن شده. همه بلند شده بودند که بروند. من دوست نداشتم بروم. همان‌طور که با  کتری داشتم توی لیوان پلاستیکی قرمز سفید راه راه برای خودم چای خیالی می‌ریختم گفتم: شما برید. من با زینب عروسی می‌کنم همین‌جا می‌مونم!

بعد از 20 سال،‌ وقتی به ازدواج فکر می‌کنم می‌بینم هنوز همان پیمانم و هیچ چیز بیشتری نشده‌ام. نه می‌توانم بشوم و نه می‌شده که بشوم... 


موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۴/۰۶/۰۶
پیمان ..

دلیل ازدواج

نظرات (۴)

۰۸ شهریور ۹۴ ، ۰۷:۳۵ شهریار سفرنویس
سلام بر شاه داماد
پاسخ:
سلااام.
اگه  همون پیمانی که خیلی هم خوبه...
وای،دوست داشتم،یادش بخییییر
کاش می شد به همین راحتی عروسی کرد و موند!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی