سپهرداد

پیگیری

سپهرداد

پیگیری

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

از مهارت‌ها

دوشنبه, ۱۰ فروردين ۱۳۹۴، ۰۳:۳۸ ب.ظ

از مهارت‌های زندگی در ایران رشوه دادن است. مقدار پولی که تو به یک مجری قانون می‌دهی تا کارت وارد بوروکراسی احمقانه نشود و مقداری سرراست‌تر و سریع‌تر پیش برود. رشوه دادن به معنای کج و کوله بودن کار تو نیست. تو کارهایت را به استانداردترین شکل ممکن هم که انجام داده باشی، باید سلسله مراحل بی‌شماری را بگذراند تا به سرانجامی برسد(سرانجامی که شاید هیچ وقت فرا نرسد)، یا قانون‌های من در آوردی بی‌شماری پیدا می‌شوند که کارت را محکوم کنند و خب قانون های ایران طوری هستند که تو همیشه یک کوچولو مجرم و جنایت کاری.

و من هنوز که هنوز است این مهارت را یاد نگرفته‌ام. زبان به خصوصی دارد و آداب گویا شیرینی که هر وقت برای اهلش تعریف می‌کنم برایم رمزگشایی می‌کنند و پی می‌برند که من چه موجود احمقی هستم.

از اداره‌ی ثبت اسناد قوه‌ی قضاییه آمده بودند برای متراژ خانه. کسی توی ساختمان نبود و من را فرستادند که برو باهاشان. مدارک را نشان بده و کمک دست‌شان باش. آقایان مهندس اداره‌ی ثبت آمدند و 3ساعت تمام مشغول متراژ کردن خانه شدند. من هم همین جوری کنارشان ایستاده بودم و هی از خودم می‌پرسیدم این‌ها چرا این دیوار را 4بار اندازه می‌گیرند؟ این‌ها چرا می‌گویند که شما کار بدی کرده‌اید که مرز ساختمان‌تان با خانه بغلی را از پشت بام پوشانده‌اید، ما نمی‌توانیم الان این دیوار را دقیق اندازه بگیریم؟ این‌ها چرا می‌گویند خانه‌ی شما 30سانتی‌متر از طول 20 سانتی‌متر از عرض نسبت به نقشه‌ی پایان کار شهرداری کسری دارد؟ الان این سرامیک‌ها را که بشماریم اندازه درست است که! نمی‌فهمیدم. حوصله ی بحث کردن هم اصلا و ابدا ندارم. بعد از دقیقا 3ساعت خسته شدند. من هم خسته شده بودم. گفتند هفته‌ی دیگر باز هم می‌آییم. بقیه هستند ان‌شاءالله دیگر؟ گفتم آره. هفته‌ی بعد فهمیدم که بندگان خدا الکی می‌گفتند 10متر خانه‌تان کوچک است که شیرینی بگیرند. 

نوربالای ماشین روبه‌رویی و چرخیدن انگشت راننده پشت فرمان یعنی پلیس ضدحالی نزدیک است. برایم این اتحاد بین تمام راننده‌های توی جاده جالب بود. جاده‌ی فوق‌العاده خلوتی بود و به طور متوسط هر 5دقیقه تو ماشینی را از روبه‌رو می‌دیدی. یعنی دبی عبوری از جاده در این حد کم بود و ازین نوربالاها بعد از 20دقیقه تو به پلیس مکار می‌رسیدی و هیچ گزکی هم به دستش نمی‌دادی. جاده مستقیم و خلوت بود و من که 120کیلومتر بر ساعت داشتم می‌رفتم حکم لاک‌پشت جاده را داشتم و هر 5دقیقه ماشینی با سرعت 150-160 و بالاتر از کنارم ویژژی عبور می‌کرد. دم غروب بود و از شانس مزخرفم از روبه‌رو هیچ ماشینی نیامد و در تاریک‌‌روشنای غروب یکهو دیدم یک نفر عین بز کله را انداخته دارد می‌آید وسط جاده. نوربالا زدم. از کنار جاده ماشینی نوربالا زد و شصتم خبردار شد که آقای پلیس مکار خفتم را گرفته است. هایلوکس بود. از آن هایلوکس‌های دشت‌های شرقی ایران. آن لحظه ازش نپرسیدم که آقای پلیس هایلوکس‌دار تو با این ماشینت می‌توانی 4تا قاچاقچی خفت کنی. من را با یک عدد سمند هم می‌توانی خفت کنی. چرا باید هایلوکست را عوض مبارزه با اهلش صرف خفت کردن من یک لاقبا کنی؟ نگفتم. نگهم داشت و مدارک خواست و گفت چرا داری 120تا می‌روی؟ گفتم تا 10 کیلومتر جلوتر و 10 کیلومتر عقب‌تر من هیچ بنی‌بشری نیست. گفت چرا 150تا نمی‌ری پس؟ گفتم یک سرعتی می‌روم که رو ماشین کنترل داشته باشم خب. گفت پیاده شو. من را برد پیش ماشینش و حال و احوال کرد و پرسید کجاها رفتی و از کجا آمدی و دختر بلند کردی یا نه و دانشگاه کجا می‌ری؟ شریف پولیه؟ گفتم نه. دولتیه. گفت یعنی شهریه نمی‌دی؟ گفتم نه. گفت باشه. بیا اینم جریمه‌ت. به خاطر سرعت جریمه‌ت نمی‌کنم. کمربند عقب نوشتم. چون پسر خوبی هستی! 15هزار تومن جریمه را دستم گرفتم و بعد که برای هر کس گفتم که پلیسه آدم خوبی بود و یک سری سوال‌های بی‌ربط پرسید و آخرش جریمه‌ام نکرد، گفتند خله. 5تومن بهش عیدی می‌دادی کارت حل می‌شد!

نمی‌دانم. هنوز مانده تا بزرگ شوم.

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۴/۰۱/۱۰
پیمان ..

رشوه دادن

نظرات (۴)

اینها همه فرهنگ درب داغانی است که خیلی از ایرانی ها مبتلا هستند. جایی که کار می کنم راننده لیفتراک از همه کامیون هایی که آمده اند بار ببرند انعام می گیرد. کسی که ندهد حداقل یک ساعتی به عناوین مختلف باید بیشتر معطل شود.حالا سر جمع شاید ماهی ۲۰۰ تومن هم انعام گیرش بیاید یا آنهایی که نمی دهند مثلا ۵۰ تومن انعامش کمتر می شود. ولی نمی‌تواند بد اخلاقی نکند و اذیت نکند. فرهنگ را عوض کردن کار واقعا مهمی است. چند باری با او صحبت کرده ام ولی فایده ای ندارد. واقعا نمی دانم فرهنگ را چه جوری باید عوض کرد. همچین آدمی موقعیت پیدا کند بتواند مثلا ۲۰۰۰ ملیارد تومن بالا بکشد، بالا می کشد و عین خیالش هم نیست!
یادمه یه وقتی به پدر می گفتم که من نمی خوام هیچ وقت رشوه وشیرینی بدم یه نگاه عاقل اندر سفیه می کرد با یه خنده ملیح.یعنی پسرم بعدا می بینمت.الان اون بعدا رسیده :)

۱۱ فروردين ۹۴ ، ۰۸:۴۵ شهریار (سفرنویس)
یکی از مشکلات بزرگ من هم همین است
این زبان را بلد نیستم
این اتحاد بین آدمهاى تو جاده ها، از بچگى منو مجذوب و شیفته خودش کرده. یک حس فوق العاده ست. حسى که به آقای روبرویی که داره انگشتش رو میچرخونه دارم، به پسرخاله م ندارم. 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی