سپهرداد

نرسیدن به یک آرزوی بزرگ بهتر از رسیدن به آرزوهای کوچک است

سپهرداد

نرسیدن به یک آرزوی بزرگ بهتر از رسیدن به آرزوهای کوچک است

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
محبوب ترین مطالب

در کلاس دینامیک ماشین

چهارشنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۸۹، ۰۶:۱۶ ب.ظ

مهندس حنانه استاد دینامیک ماشین ماست. حقیقتی که وجود دارد این است که با اینکه مدرک دکترا ندارد ولی از صد تا دکترای مکانیک باسواد‌تر و استاد‌تر است. از خیلی اساتید اسم و رسم دار قشنگ‌تر و عمیق‌تر درس می‌دهد... امروز سر کلاس وقتی فصل جدیدی از دینامیک ماشین را می‌خاست شروع کند برایمان حکایتی تعریف کرد. گفت: بچه که بودم، چهارپنج سالگی هام، توی باغ خانه‌مان بازی می‌کردم. باغ خانه‌مان بزرگ و درندشت بود. پر از دارو درخت. من برای خودم یک قالیچه داشتم. با خودم این طرف و آن طرف می‌بردم و رویش می‌نشستم. توی باغ خانه‌ی ما یک حوض بود. یک روز قالیچه‌ی من آهسته افتاد توی حوض. اول یک گوشه‌اش خیس شد. من‌‌ همان جوری هاج و واج نگاه کردم. یک سر قالیچه توی دستم بود و سر دیگرش داشت خیس می‌شد و در آب فرو می‌رفت.
من نگاهش کردم. اگر‌‌ همان لحظه یک زور کوچولو می‌زدم می‌توانستم قالیچه را بیرون بیاورم.
اما هیچ تلاشی نکردم و ایستادم و قالیچه لحظه به لحظه خیس و خیس‌تر شد و در آب حوض فرو رفت. آن وقت هر چه قدر تلاش کردم نتوانستم قالیچه را از حوض بکشم بیرون. خیس و سنگین شده بود.
می‌گفت: حالا حکایت شماست. درس‌‌هایتان قالیچه‌ی روزهای کودکی من است. اگر تا الان نخانده‌اید درس‌ها را یعنی اینکه قالیچه افتاده توی حوض. حالا فقط یک گوشه‌اش خیس شده. اگر زور بزنید می‌توانید نجاتش دهید. اما اگر بایستید و نگاه کنید خیس و سنگین می‌شود...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۸۹/۱۲/۱۸
پیمان ..

نظرات  (۶)

dadash hanoz avale terme baba!! nayoftade to houz hanooo




افتاده شدید! خیلی درس داده...
آقا ما تا آخر ترم نخوندیم هیچی نشد.
ayyy baba
۲۰ اسفند ۸۹ ، ۱۷:۲۵ مرضیه زندیه
ما که هچوخ آدم نشدیم
ینی سر سیبیلم شرط میبندم تو به ... هم نیس!




سگ سیبیل، منو خوب می شناسی ها!
چه مثال قشنگی زد استادتون.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی