سپهرداد

بی روایتی

سپهرداد

بی روایتی

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

د

شنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۸۸، ۱۲:۱۵ ق.ظ

عمیقن به این رسیده بودم که هیچ چیز مهمی وجود ندارد. و این به من بی­خیالی بی­سابقه­ای بخشیده بود. پوچی نبود. از پوچی رسته بودم. به این رسیده بودم که پوچی وجود ندارد. "هیچ چیز نیست" وجود ندارد. همه چیز هست. اما، فقط هست. و هیچ کدام از آن هزاران چیزی که هستند مهم نیستند. خودم را ول داده بودم روی آن نیمکت و واله و رها نگاه می­کردم. هیچ کدام از چیزهایی که می­دیدم لبه نداشتند. لبه­ها مات بودند. انگار کسی منظره­ی روبه­رویم را با فتوشاپ ویرایش کرده بود و با ابزار Blur تیزی لبه­های اشیاء را مات کرده بود.

کنار حوض دختری چهارزانو نشسته بود. یک دستش را ستون سرش کرده بود و با دست دیگرش با انگشت آب حوض را به­حرکت درمی­آورد. همان­طور زل زده بود به آب. کسی کاری به کارش نداشت. همه می­رفتند و می­آمدند.

ساختمان زردرنگ دانشکده­ی فنی روبه­رویم در پیش­زمینه­ای از آسمان آبی قرار داشت و روبه­رویم درخت­های کاج بودند، حوض وسط محوطه بود و سمت راست یادبود شهدا. یادبود شهدا در گردوخاک کارگرانش فرورفته بود. کارگران با سنگ­تراش آن را شکل می­دادند...پای راستم را روی پای چپم انداخته بودم و دست راستم روی زانوی راست و دست چپم روی کفش پای راستم بود. منظم و آهسته نفس می­کشیدم...دلم می­خواست بخوابم. تابه­حال این­طوری احساس خواب نکرده بودم. همیشه برای خواب چشم­هام خسته می­شدند و بعد عین خرس به خواب می­رفتم. یا اگر در مقابل خستگی چشم­هام مقاومت می­کردم سرم گنگ می­شد و به خواب می­رفتم. ولی این بار حس می­کردم این بدنم اسن که می­خواهد من را به خواب فرو ببرد. این سلول­های بدنم هستند که می­خواهند من بخوابم. حس می­کردم قلبم با تپش آرامش دارد من را خواب می­کند...انگار قلبم هم درک کرده بود که هیچ چیز مهمی برای سگ­دوزدن، برای حرص و جوش و غصه خوردن وجود ندارد...چشم­هام باز بود و زل زده بودم به پرچم­های درحال اهتزاز بالای دانشکده فنی: دو پرچم دانشگاه تهران و یک پرچم ایران در میان. چشم­هام باز بود. دست­هام درحال رخوت و شل شدن بودند که حامد گفت: خب، بریم؟!

به او نگاه کردم و نفس عمیقی کشیدم. از جام بلند شدم و پابه­پایش در سکوتی بی­اهمیت­انگارانه رفتم...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۸۸/۰۲/۱۹
پیمان ..

نظرات (۷)

اه....
از اول حامد اونجا بود؟؟؟؟
۱۹ ارديبهشت ۸۸ ، ۱۸:۳۶ سلمان کاوه نژاد
درجا زدن!
"پوچی وجود ندارد", این واقعن جمله ی شاهکار و خنده داریه.یک جمله بدیهی: وجود نداشتن پوچی خودش نوعی پوچیه.نه؟!!!
نه!
پرتقال!
ببینم تو واسه چی نماز میخونی ؟
کم کم نشانه هایی از آدمیت رو داری نشون میدی.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی